X
تبلیغات
رایتل























دنیای من

روزگار من

اگرچه در مسیر زندگی مان عقل باشد

ولیکن آسمانش سرد باشد

در این دنیای سرد بی زمستان

چه دانی عاقلی بی مهر باشد.

تواند خون بریزد، جان بگیرد

چه دانی شاید او بخشنده باشد

سر سبز ش زبان سرخ او بر بادها داد

چه دانی شایدش آشفته باشد

نمی دانم که دانی مهربانی؟

نمیدانم که دانی آبی یک آسمانی؟

نمیدانم که میدانی به عقلت

دل ویرانه ای آباد گردید

نمی دانم که می دانی به لطفت

دل زندانی ش آزاد گردید.

تو پنهانی مبادا عشق آید

به بندت گیرد و آشفته سازد

به تیر مهر او اعدام گردی

به بندی بی طناب آزاد گردی

نه جانم عشق را ناید در این راه

که عقلش حاکمی پر مهر باشد

تو را آزادگی شایسته باشد

تو را لطف و محبت بیش باشد

نمی داند چه گوید شاعر اکنون

که تقدیرش به جز افسوس باشد

 

 

برچسب‌ها: شعر خودم
نوشته شده در چهارشنبه 6 دی‌ماه سال 1396ساعت 14:36 توسط SHiMA Bah نظرات (0)


Design By : Pichak