دنیای من

روزگار من

دنیای من

روزگار من

حاضری زدن

وقتی که از پله های بنای سر به فلک کشیده عشق بالا میرفتم، هر پله برای من دنیایی از تجربه بود. هر پله من صیقل بیشتری خوردم. یک درس بزرگی که یاد گرفتم ، رهایی بود. زیبایی عشق در رهایی بود. همین من رو صبورتر کرد. اما باورم اینه که ما در صورتی میتونیم به هم عشق بدیم که براش چارچوب نذاریم.  اگر وظیفه و اجبار نباشه، بیشتر بهم عشق میدیم و ذوق هم رو می کنیم. دروغ چرا من اگر بشینم غصه دوری رو بخورم کلی دلتنگ محبوبم میشم. دلم برای چهره ش و صداش تنگ میشه. محبوبی که محبت و عشق ش فقط برای قلب من عیان. اما به این فکر میکنم که رفتار هاش حس حضور و غیاب با دستگاه چهره خوان یا اثرانگشت شرکت‌ها نداشته باشه.. این فرآیند من  رو مستقل تر می کنه و عشقم رو وسیع تر