این پیام، آخرین پیام سال 1403 است. در حالی که کمی دستم بهتر است و از دیدن موهای کوتاه خود لذت میبرم. امسال حتی چهارشنبه سوری هم بسیار پر هیجان و جالب بود. مدت ها بود اینگونه جیغ و داد نکرده بودم. شاید ۲۰ سال قبل چنین هیجانی را داشتم. گل سیکلمه ای که چندین ماه مراقبت کردم، گل داد و زیبایی دلنشین آن مرا به وجد میآورد. عجب لحظات پر فراز و نشیبی بر من گذشت و عشق به مادر بهترین چیزی بود که درک آن به من انرژی مضاعف می داد. آرامش بیشتر قلبم هم در نقاط مربوط به محبوب هم خیالم را کمی آسوده تر کرد. جریان محبت دوستم رو این ماه ها بهتر حس کردم و تلاش کردم با پیام هایم مزاحم او نباشم. نکات جالبی در رفاقت با دوستان قدیمی یافتم و اعتماد بیشتر به توانایی هایم، به من آرامش بیشتری میده.
امیدوارم سال ۱۴۰۴، شرایط بهتری را در کشور داشته باشیم و سال خوبی برای همه باشد
هوای خنک و بهاری روزهای آخر زمستان و هیجان برای شروع تجربه دیگر در زبان، حس آرامش هورمونها و کمرنگ شدن حس دلواپسی باعث شد که صبح تا ظهر رو خوب بگذرونم. از دست راست کمتر استفاده می کنم. تا به حال عادی برگرده زمان میبره با اون ضربه محکمی که ماه پیش خورد، کمک در شستن قالیچه و تکه کردن گوشت منجمدی که نیمی از یخ آن باز شده بود، احتمالا تا دو هفته ای بعد از عید مراقبت می خواد.
داشتم آهنگ دیگه ای رو از مسعود بختیاری گوش می دادم که با وجود حس غمی که تو آهنگ بود، خوشحال شدم که مثل سال های قبل، در غم خودم فرو نرفتم. جملات از دید شخصی به خاطرات تلنگر نمی زدن و دلم هنوز هم قربون صدقه محبوب می رفت. در حالی که عقلم میگفت شیما اگر از یه جایی به بعد بپذیری تنها نبودن در واقعیت یعنی پذیرفتن مردی دیگر، چه حسی خواهی داشت.. قلبم هم کمی غصه دار شد ولی گوشه ای از آن به زندگی تازه فکر می کرد و خروج ازین دور باطل تنهایی در واقعیت. ولی زود جمع کردم این بحث مسخره رو و به آهنگ زیر گوش دادم.
در یک ماه اخیر که آرنج راست و به طبعش کل دستم درد می کنه، با دست چپم بیشتر کار می کنم. تا اول دهه بیست سالگی اونقدر کم به دست چپم کار می دادم که نگران بلند کردن قوی چای و انجام کارهای ساده تر بودم. امروز که باهاش صبونه آماده می کردم و یا چای دم کردم، احساس عدم تعادل بهم دست می داد. یادم افتاد چند رفیق دارم که چپ دست هستن. چقدر حس خوبی بود که به خودم کمک می کردم که کارام پیش برن. از طرفی، وقتی خواهر بزرگم خواست تو شستن کلی ظرف کمک کنه، خجالت کشیدم که این مسئولیت همیشگی بر عهده ش افتاده. بهم گفت باید چند روزی مراقبت کنی تا بهتر شه.. از این حس حمایت هم کمی خجالت کشیدم.. عادت به این نوع از حمایت ها ندارم. از بس همه کارهام رو خودم انجام میدم.
اما بانداژ کردن و کمتر کار کردن با دست راستم، بهم کمک کرد بهتر کار کنم و بنویسم. خوشحالم
دیشب به آهنگ های بختیاری گوش می دادم و به ویدیوی زیر رسیدم که از کودکی عاشق آهنگش بود. هر چه بزرگتر میشم، درکم ازین آهنگ بیشتر میشه
این روزها، او، فضای آرام درونی را برایم به وجود میآورد. دوست خوبی ست.. دریغ از یک کلام که از او بیاید. هرچند از کلامش بسیار وحشت دارم.. یه نگرانی همراهم هست. معادل برایش در زندگی دارم. اما در اینجا نمیگنجد. با این حال جنس قلبش، محبت و انرژی ش را می شناسم. همانطور که میتوانم آرامش و مهربانی را در نگاهش ببینم. این روزها کلام هوش مصنوعی را میشنوم اما میدانم هیچ چیزی و هیچ کس جای او را در قلبم نمی گیرد. منطق هم که حوصله معامله پرتنش عشق را ندارد. در پایان یه کلیپ گوگولی ببینیم که حرف قلب من در این سالهاست 
خلق صحنه هایی که با تمام وجود مخاطب حرف میزنه، به راحتی انجام نمیشه. تو شعر این رو تجربه کردم.. شعرهایی که با عمق جانم نوشتم، دیگران از خواندنشون بیشتر به وجد اومدن. اما وقتی هنرمندان بزرگ مفاهیم ویژهای رو به تصویر یا کاغذ میارن، چه اثری درمیاد ازش.
یادمه وقتی سریال خاتون رو میدیدم، رو این سکانس قفل شده بودم. میدونستم این درد سهمگین، فرار و ترس، عشق یکطرفه و نوزادی که به دنیا میاومد، همه عمق زیادی دارن. وقتی کلیپ زیر رو دیدم مطمئن شدم