-
مرگ زودهنگام
شنبه 2 فروردینماه سال 1404 22:07
چه ایرانیان ارزشمندی در کشور ایران و جهان وجود دارند که ما از آنها بی خبریم. چندی پیش که سنگ مزار خانم مریم میزراخانی رو دیدم، دلم گرفت. آدم این همه تلاش کنه و در سن کم فوت کنه.. خیلی دلم گرفت تا دیشب که داداشم از دوستش سوران نوروزی می گفت. دوست اکتیوش که کلی از نظر علمی و پژوهشی مورد تایید استادهای ایرانی و کانادایی...
-
اولین شب سال و درس جدید
پنجشنبه 30 اسفندماه سال 1403 22:55
گاهی اتفاقات مختلف رخ میدن تا ما تعادل وجودی خودمون رو بیشتر و بیشتر کنیم. من این چند ماه تلاش کردم تعادل میان احساسات و منطقم رو درباره عشق برقرار کنم. وقتی ازش خداحافظی کردم، فکر نمی کردم لحظه ای دل رو به دریا بزنم بهش ایمیل تبریک بدم و خیلی رسمی، اما پیامی نگیرم. البته مهم نیست از نظر منطقی اما قلبم انگار بیشتر به...
-
آخرین پیام امسال
پنجشنبه 30 اسفندماه سال 1403 08:50
این پیام، آخرین پیام سال 1403 است. در حالی که کمی دستم بهتر است و از دیدن موهای کوتاه خود لذت میبرم. امسال حتی چهارشنبه سوری هم بسیار پر هیجان و جالب بود. مدت ها بود اینگونه جیغ و داد نکرده بودم. شاید ۲۰ سال قبل چنین هیجانی را داشتم. گل سیکلمه ای که چندین ماه مراقبت کردم، گل داد و زیبایی دلنشین آن مرا به وجد میآورد....
-
آرامش دلچسب قلب
یکشنبه 26 اسفندماه سال 1403 13:19
هوای خنک و بهاری روزهای آخر زمستان و هیجان برای شروع تجربه دیگر در زبان، حس آرامش هورمونها و کمرنگ شدن حس دلواپسی باعث شد که صبح تا ظهر رو خوب بگذرونم. از دست راست کمتر استفاده می کنم. تا به حال عادی برگرده زمان میبره با اون ضربه محکمی که ماه پیش خورد، کمک در شستن قالیچه و تکه کردن گوشت منجمدی که نیمی از یخ آن باز...
-
بنفش یا بٍنَوش
یکشنبه 26 اسفندماه سال 1403 07:40
در یک ماه اخیر که آرنج راست و به طبعش کل دستم درد می کنه، با دست چپم بیشتر کار می کنم. تا اول دهه بیست سالگی اونقدر کم به دست چپم کار می دادم که نگران بلند کردن قوی چای و انجام کارهای ساده تر بودم. امروز که باهاش صبونه آماده می کردم و یا چای دم کردم، احساس عدم تعادل بهم دست می داد. یادم افتاد چند رفیق دارم که چپ دست...
-
پیام
چهارشنبه 22 اسفندماه سال 1403 23:05
این روزها، او، فضای آرام درونی را برایم به وجود میآورد. دوست خوبی ست.. دریغ از یک کلام که از او بیاید. هرچند از کلامش بسیار وحشت دارم.. یه نگرانی همراهم هست. معادل برایش در زندگی دارم. اما در اینجا نمیگنجد. با این حال جنس قلبش، محبت و انرژی ش را می شناسم. همانطور که میتوانم آرامش و مهربانی را در نگاهش ببینم. این...
-
عشق واقعی و رشد
جمعه 17 اسفندماه سال 1403 03:44
دو روز قبل که با مامان بیرون رفته بودیم بهش گفتم برام عجیبه با اینکه منطقی میدونم که آنچه تجربه کردم احساسی بوده که به قلبم محدود میشه و منطق حرف دیگهای میزنه، اما قلبم هنوز هم بهترین ارامترین و امنترین حس رو از دوستی میگیره. قلب هست دیگه، کارش نمیشه کرد. امشب که نخوابیدم..اما کلیپ زیر، من رو به وجد آورد.. انگار...
-
خلق هنر
دوشنبه 13 اسفندماه سال 1403 06:21
خلق صحنه هایی که با تمام وجود مخاطب حرف میزنه، به راحتی انجام نمیشه. تو شعر این رو تجربه کردم.. شعرهایی که با عمق جانم نوشتم، دیگران از خواندنشون بیشتر به وجد اومدن. اما وقتی هنرمندان بزرگ مفاهیم ویژهای رو به تصویر یا کاغذ میارن، چه اثری درمیاد ازش. یادمه وقتی سریال خاتون رو میدیدم، رو این سکانس قفل شده بودم....
-
کم نیار دختر
یکشنبه 12 اسفندماه سال 1403 21:38
اسفند از کودکی برایم ماه خاصی بود. هر هفته تولد دو سه تا از دوستانم بود. هنوز هم یادشون میفتم و اگر شماره شون رو داشته باشم، بهشون تبریک می گم. اما هر سال حال و حوصله برای روز تولد خودم کمتر و کمتر میشه. تو سالهای اخیر که خونه پدری بودم، کیک تولدی میپختم و با مامان و بابام چندتا عکس می گرفتیم. سال قبل یه کیک پختم با...
-
قلب را در آغوش بگیر
جمعه 10 اسفندماه سال 1403 23:50
در کنار روال معمول این روزها و اشتیاق برای زبان انگلیسی و خلاص شدن از استرس امتحان B2 آزمون او اس د، قلب از یه طرف در خلوت تو گوشم ابراز دلتنگی می کنه و عقل از سوی دیگه میزنه تو ذوق احساسات قلبم. اما نمیدونم به خاطر نگرانی های متفاوت این فصل زمستونه که چند بار چنان و نگران شدم که درد تا ده دقیقه و تپش قلب تا ساعتی...
-
بحث میان قلب و عقل
جمعه 10 اسفندماه سال 1403 07:36
چند روزی است که دست به قلم نشده ام. شعر نوشته ام البته، اما اینجا خالی از کلمات بوده است. شاید سرگرم بوده م و همین وقت را برای نگارش نداشته ام. امروز هم اسما جمعه است. اما باید کلی کار انجام دهم. احساس می کنم کمتر باید به دوستم پیام بزنم. اگرچه از اینکه قلبم عادت کند که هر روز پیام دهد، نگران می شود، اما عقلم میگه این...
-
آرش عزیزم
یکشنبه 28 بهمنماه سال 1403 23:52
انگار همین دیروز بود که وقتی ساعت ۲.۳۰ رسیدم خونه، مهسا پای تلویزیون نشسته بود و وقتی کیف مدرسه م رو گذاشتم زمین و سلام کردم، مهسا گفت، شیما نوشین بچه ش به دنیا اومد.. آرش با تمام هیجانی که یک خانواده از اولین نوه داشت، به جمع خانواده ما پیوست. بگذریم من همیشه نگران بودم کتاب و دفتر هام رو پاره کنه و از دستش حرص می...
-
التیام
یکشنبه 28 بهمنماه سال 1403 11:04
این روزها حس و حال بهتری دارم. کمتر کار کردم اما برای اینکه رو به راه و سر حال بمونم به یادگیری مشغول شم. بگذریم که چشمام هم آسفالت شدن اما امروز وقتی به سپندار گفتم کارم رو بسپار بچه ها، من دستم به کیبورد نمیره.. بهم گفت چی شده، خوبی؟ انگار منتظر یه کلام بودم که یکم زخم رو شرح بدم. این ماه ها و شاید دو سه سال قبل حتی...
-
زانوی غم بغل نگیر
یکشنبه 21 بهمنماه سال 1403 09:17
شکستهای زندگی بهم اجازه میدن که در دفعات بعدی، قویتر پیش برم و در شکستهای بعدی منعطفتر باشم. اما دستاوردهای زندگی بهم اجازه میدن که از داشته های زندگی خوشحال باشم. فکر نکنم کعبه آمال همون جاست که دوست دارم در آینده باشم. آنچه من رو خوشحال می کنه نکاتی از گذرگاه های زندگی ست که باعث میشه در رسیدن به مقصد دقیقتر و...
-
تاخیر
سهشنبه 16 بهمنماه سال 1403 23:55
مدتی هست که ننوشتم. دست و دلم نمیرفت.. از بس اتفاقات مضطرب کننده به ذهنم میاومدن. روح الهی و نوشتن نامه یه دوست خوبم تا حد زیادی قلبم رو تسکین میدادن و همچنان هم بهترین مسکن ها هستن.. با این حال میدونم اگر انرژیهای مثبت حضوری باشه، اثرش بیشتره.. اما خب نیست و منم نمیخوام مظلوم نمایی کنم.. من بهترین انرژی های...
-
تسلیم نشو
دوشنبه 19 آذرماه سال 1403 08:42
این روزها متوجه نمیشم که زمان چطور میگذره، سرگرمی کار و برنامه های دیگه م ساعات زیادی رو به خودش اختصاص میده خوندن کتاب حضور در محدودیت صفر هم حس بهتری در وجودم از عشقم به روح الهی جاری میکنه من یاد گرفتم کوتاه نیام
-
تاریک و روشن
دوشنبه 28 آبانماه سال 1403 18:29
عجب روز عجیبی داشتم.. این حجم انرژی منفی رو کجای مغزم جا داده بودم که وجودم طوفانی و چشمهایم مثل ابرهای پاییزی رگبارهای تند و مقطعی میزد. دلیل محکم هم براش نداشتم و پرداخت دیرهنگام حقوق رو بهونه کرده بودم. خدا رو شکر مامانم به دادم رسید... فرشته نجات این سالهای زندگی من.. اصلا فکر نکردم این هورمونها هستن که با چالش...
-
آبان از راه رسید
پنجشنبه 3 آبانماه سال 1403 19:38
اولین باران پاییزی را امروز در سوم آبان تجربه کردیم. آبان با بادهای تند، سرما، باران آرام یا گاه تند و بوی خوب خاک نمناک... اکنون که در پایان روز یا شب کاری هستم و آرامش خوب، انرژی مثبت محبوب و درد کمتر شکم را همراه خودم دارم. آبان را دوست دارم. همچنان به روح الهی و عظمت او تکیه می کنم و به زندگی ادامه می دهم.
-
الگوهای زندگی
جمعه 23 شهریورماه سال 1403 13:08
این دو روز فرصت داشتم که مستند زندگی آدری هابرن رو برای بار دوم و دقیق ببینم. هنوز هم به رسالتی که دوست دارم، فکر می کنم. میدونم که اگر هدف فعلی م به نتیجه برسه، میتونم در جهت رسالتم گام بردارم..وقتی چهره انسان دوستانه آدری رو میبینم، یا درباره زندگی زنان سخت کوش و توانمند میخونم، فیلم میبینم و ویژگی های شخصیتی شون...
-
سکون و صامت بودن
شنبه 10 شهریورماه سال 1403 21:14
پاییز با تمام زیباییش، غمی نمور در قلبم میگذارد. شاید سکون قلبم باعث شده که بروم سراغ پاییز و از حس و حالش استفاده کنم. آنجا که تمام جاده با پوستینی نازک از برگهای زرد و نارنجی زبر و پر سروصدایی پوشیده شده بود. در همان جاده بود که با پنهان شدن خورشید در پشت ابر، مرد میان قامت و لاغر اندام که شال زیبایی به گردن داشت،...
-
پاییز مهربان
پنجشنبه 8 شهریورماه سال 1403 17:52
پاییز برایم حس و حال دیگری دارد، همان پاییز بود که از احساسات م گفتم، در پاییز دیگری متوجه دور شدن تدریجی محبوب م شدم و آن را در قالب نوشته های کوچکی به رشته تحریر درآوردم. آن موقع که می نوشتمشان، انگار خودم در همان فضا حضور واقعی داشتم.. آن متن ها را ندارم، اما حس خوبشان در من به یادگار ماند. پاییز بود که فهمیدم...
-
بی خیال گذشته
یکشنبه 4 شهریورماه سال 1403 08:15
با تمام حس انجماد و بی تفاوتی که در روزای اخیر تجربه کردم، حس خوب رنگ دیگه ای داره. هنوز ته قلبم دوستم رو دوست دارم و براش لحظات خوبی رو آرزو میکنم. گاهی به رابطه خوبم با دوستی در ماه های اول فکر میکنم، دیگه فقط میگم خوشحالم از اون تجربه خوب و کوتاه و به نیمه تاریک تعامل که در همونجا رشد کردم و قدرت تنها زیستن رو با...
-
راه یادگیری
جمعه 2 شهریورماه سال 1403 12:32
دوره های کورسرا برام فرصت نابی برای یادگیری فراهم آورده. چندی پیش تنها راهی که برای یادگیری علوم شناختی و علوم اعصاب به ذهنم میرسید، تحصیل بود. اما هرچی دو دوتا چهارتا می کردم میدیدم که توان درس خواندن و نمره گرفتن رو کنار کار ندارم.. مثل دوستی و امثال اون هم حسابی درسخون نیستم، پس راه دیگه رو باید امتحان می کردم....
-
شهریور
جمعه 2 شهریورماه سال 1403 03:51
تجربه کسب کردن هیچ وقت راحت نیست. ما از شکست هامون درس میگیریم. از چالش هایی که برامون وجود داره کلی نکات یاد میگیرم. خوشحالم که حس و حالم برگشت به ماههای اخیر و مدام دلم نمیگه ای کاش با دوستت، دوستی، حرف بزنی.. میدونم به عنوان دوست براش ارزشمندم، اما میدونم این آدم و من هر کدوم واقعیت هایی داریم که جدی تر از اون...
-
لوح شفاف
یکشنبه 28 مردادماه سال 1403 07:45
عجب روزهایی گذشتند . یک ماه اخیر، فراز و نشیب های عجیبی را طی کردم. خب در شرایط احساسی، فکر میکردم درک حضور محبوب عجیب آرومم میکنه. تمایل بیشتر به ارسال ایمیل بهش داشتم. اما نگو که از قافله عقب م. هرآنچه در سر می داشتم که ممکن است تعاملم با دوستم بهتر شود، همه رویاهای من بودن. این سالها من تنها ایمیل میفرستادم و او...
-
چند گام فراتر
پنجشنبه 23 فروردینماه سال 1403 07:33
صبح که بیدار شدم به دانه های برفی که پوستین نازکی به تن باغچه کرده بودند، نگاهی انداختم. این آرامش و وقار برایم ستودنی بود. با خودم گفتم از کجا گرید این آسمان نهان/ که نتواندش لطف بی حد نشان؟ به سختی و درد از زمان بگذرد/ همانی که مهرش نباشد نشان یاد این روزها و هفته ها از سرم خارج نمی شود.. این مدت که سعی کردم کمی پا...
-
عصای جادویی
دوشنبه 21 اسفندماه سال 1402 00:14
باید با تمام وجود بر ذات توانمند خودم تکیه کنم.. شاید گاهی دلم از عشق آدمیزادی بلرزد، اما غمی نیست. من انسانم و بعد هم دختر. تک تک سلولهایم، بافت تناسلی و روحم با این جنسیت در هم آمیخته اند.. کوتاه نمی آیم .. تمام درها را میزنم، تا راهی مناسب برای پیشرفت پیدا کنم.. خنده دار است که برای مبلغی ناچیز به یورو، مجبورم راه...
-
روز ۱۶ اسفند دیگر
سهشنبه 15 اسفندماه سال 1402 22:42
امشب، اولین شب تولدی بود که حسابی غافلگیر شدم، هم از کادوی خواهران بزرگترم ، هم حمایت عاطفی همه اعضای خانواده م.. ممنونم روح الهی که بهم میفهمونی شاید همراه، شریک، پارتنر و( هر اسمی که بشه بهش داد،) ندارم..اما گرمای حضور خانواده رو درک می کنم و محبت دوستایی که رفاقتشون هم به چشم میاد و هم در قلبم درک میشه.. این تجربه...
-
مصاحبتی نیک
جمعه 11 اسفندماه سال 1402 20:21
اولین باری بود که یک نفر رو میدیدم که عشقی رو تجربه کرده بود و مراتبی فراتر از عشق انسانی رو تجربه کرده بود.. اولین باری بود که با یک مرد در فضای مجازی هم صحبت می شدم و حرف از روزمرگی و نیازهای ذاتی و درد و مصایب نبود.. حرف از بزرگی عشق و عظمتی که داره.. چیزای جالبی در یکی دو ساعتی که باهم حرف زدیم، یاد گرفتم. شاید...
-
ریشه های فرشته
یکشنبه 29 بهمنماه سال 1402 18:38
هر وقت محبت مامان و بابام رو به خودم در جهت رشد و آرامش زندگی م میبینم، یاد حرف دوستم، میفتم که میگفت، و الدینم دو فرشته زندگی م هستن.. من تا این حد قلب وسیع و مهربونی ندارم که چنین برداشتی داشته باشم. اما یه چیزی برام جالب بود. چند روز پیش که شنیدم یک مادر جوان خسته از زندگی زناشویی می گفت، مگه بچه هام از خودم...