-
رنج و یا گنج
سهشنبه 16 تیر 1405 12:08
این ماه ها به واسطه قرار گرفتن در رابطه ای واقعی تجارب جالب و جدیدی داشتم. ترجیح میدم زیاد درباره شوند حرف نزنم. اما دو شب پیش درباره رابطه تاکسیک نگین و پسری میشنیدم که در از استرس و فشار عصبی بود. آهنگ زیر رو که شنیدم که با هوش مصنوعی آماده شده بود و یاد نگین افتادم و حتی تمام دخترهایی که در رابطه اشتباه قرار دارند...
-
سفر به گنبد کاووس
سهشنبه 16 تیر 1405 08:51
تجربه سفر به گنبدکاووس یکی از بهترین اتفاقات اخیر است. ملاقات با دنیا و درینا، دخترخاله های خوبم حس خوبی بود و همراهم در این سفر به ایجاد این تجربه کمک بسیاری کرد. حدود ده سال از آخرین سفر من میگذرد و این گردش و دیدن طبیعت زیبا به من حس خوبی داد و شادابی این تجربه حیرت انگیز است. ممنونم روح الهی
-
دره ها و قله ها
پنجشنبه 4 تیر 1405 13:30
خوندن کتاب «قله ها و دره ها» بهم فرصتی داد تا از اهمیت دره های مختلف زندگی و قله هایی که بهشون صعود کردم بیشتر باخبر شم. ترس، غرور، لجبازی، تلاش و گذر کردن از مرزهای امن زندگی و تلاش برای ساختن لحظه های خوب فردا ها ویژگی هایی بودن که توجهم رو به خودشون جلب کردن
-
سلام دوباره
شنبه 30 خرداد 1405 07:25
بعد از چندین ماه دور بودن و تجربه کلی اتفاقات و درس های مختلف، امروز تونستم اینجا بیام و پیام بذارم. خوب، کار جدید پیدا کردم و قبل از اون تجربه کار برای نواندیشان بینالملل رو داشتم. اما خوشبختانه کار حضوری بعد از شش سال تجربه می کنم و این حس خوبیه
-
غیرمتعصب
جمعه 22 اسفند 1404 12:40
این روزها عجیب میگذره. بعد از ساعتهای مشاوره و گفتگو اون کارآموزی رو لغو کردم و از اونجا که به هر چیزی نگاه میکنم که دوستش دارم و پول توش نیست، دارم میرم سراغ مسیری که حقوق بیشتری داره. نمیخوام گارد محکم بگیرم چون خیلی مبتدی م تو این حوزه و همه چیز برام تازگی داره. من تو این سالها به درهای مختلفی زدم که وارد مسیر...
-
تجربه مشابه خیلی ها و یک چراغ
چهارشنبه 20 اسفند 1404 01:52
تو این سالها خیلی تلاش کردم و بسیار پیش اومد به جاهایی که میخواستم نرسیدم. سال قبل همین موقع ها بود که وقت مصاحبه آلمانی م اوکی شد ولی فهمید حضوری نمیتونم بیام، کنسلش کرد.پ ر از غم بودم. اومدم تو اتاق به آنوشا گریه کنان گفتم چرا دست به هر کاری میزنم نمیشه،.. براش برشمردم و کلی گریه کردم. پر از غم بودم و باورم پررنگتر...
-
تولدم مبارک :)
جمعه 15 اسفند 1404 10:51
با ورود به روز هفتم جنگ، همچنان امیدوارم این کشمکش ختم به خیر بشه. خیلی تمایلی ندارم به جنگ بپردازم، برخلاف غالب پست های بلاگ اسکای که یک پاراگراف یا کل متن ها به جنگ ختم میشه و هرکسی فک میکنه درستترین نظر رو داره.. من فک می کنم هر کسی نظر خودش رو داره امشب شب تولدمه.. برخلاف پارسال که خیلی از درون به هم ریخته بودم و...
-
اولین روز کار دیجیتال مارکتینگ
شنبه 9 اسفند 1404 22:30
خب امروز مثلاً اولین روز کاری من بود نصفه و نیمه تموم شد اما یک مقدار از استرسم خوابید. تجربه کارگاه Helpful content شرکت اعتمادسازانِ غیرقابل اعتماد بدبین و نگرانم کرده بود. ولی همون دو ساعتی که آموزش رو شروع کرد و از ERP حرف زد، آگاهتر شدم. حداقل تا شرکت باز نمیشه من درس های بازاریابی رو تکرار می کنم. فقط میتونم...
-
زندگی من در فصل دیگر
یکشنبه 3 اسفند 1404 20:11
در حال گوش دادن به « مثل خون در رگهای من» هستم. بعد از ۶ سال برای زندگی به تهران برگشتم. در خانه ای ساکنان که سهمی از آن به اسم آنوشا بوده است. هر جایی که قدم میگذارم حس خوب را تجربه می کنم چون عاری از احساس عشق یک طرفه است. کتاب گوش میدم، قدم میزنم، کار میکنم و تجربه زندگی جدید برایم تازگی دارد. برای یک موقعیت کاری...
-
تعصب و خشم
یکشنبه 26 بهمن 1404 22:03
هفتههای اخیر من فهمیدم آدمهای متعصب به هیچ قیمتی نمیخوان حتی یکم بخونن، ببینن و بشنون مخصوصا از نظرگاه مخالفشون. مهمتر اینکه فک میکنن باور خودشون درستترین باوره و از دیدن باورهای مخالف افراد دیگه ناراحت میشن و کینه به دل میگیرن گاهی و جای بسیار تاسفه که تو دنیای در حال تغییر سریع، ما هیچ نظرمون رو درباره ساده ترین...
-
دوست یابی آنلاین به سبک نسل آلفا و بتا
شنبه 27 دی 1404 13:19
سکوت و آرامش درونی این ماه ها، حس اطمینان خاطری به قلبم میده. هرچند وقتی فرازی به گذشته میزنم ، ذهنم برای چند شماره میگه احمق آخه چرا قفلی زده بودی رو به نفر ولی بعد میگه به هر حال کلی درس یاد گرفتی، اونم وقتی که راه ارتباطی درست با هیچ کسی تو شش هفت سال اخیر نداشتی. هرچند قبلاً میگفتم دلم پیش یه نفره ، هرچند یه طرفه،...
-
ماه های موسمی
چهارشنبه 28 آبان 1404 06:35
این روزها با تمام چالشهای کوچک و بزرگ زندگی، حس آرام و خوبی دارم و خوشحالم که روندکار و یادگیری در شرایط پایداری قرار دارند. سنگینی غم فقدان آنوشا کمتر شده و تجربه مدیریت احساسات بعد از هفت سال الان به کارم میاد. خدا خیلی دوستم داره که آدم های خوبی تو زندگی م وارد می کنه، فارغ از اینکه چقدر بمونن. یاد گرفتن برنامه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 26 مهر 1404 07:34
امروز تولد آنوشاست! احساس آرام و عجیبی در تمام وجودم دارم! بسیار نگران امروز بودم اما حجم استرس و نگرانی مرا سرد و بیروح کرده. آنوشا دختر لبخند، تولدت مبارک باشه عزیزم تصویر از پستی در پیج اینستاگرام من librarybookav@ هست. امروز همزمان میشه با گذر از شش ماه از آخرین ایمیلی که به محبوبم دادم.
-
شانزدهمین بیست و ششم مهر
شنبه 19 مهر 1404 09:09
هنوز وقتی یادت میافتم غم بر سینهام چنگ میزند انگار زخم مردهای در عمق وجودم جان میگیرد یادت در وجودم ولوله میکند صدایت در گوشم آواز مهر سر میدهد و مهرت آخرین آغوش گرم و نگرانت را به یادم میآورد اینجاست که اشکها روانه میشوند تو منتظر شانزدهمین تولدت بودی تا خنده در وجودت برق زند اما اکنون ما نگران شانزدهمین...
-
مهر یا سنگدلی روزگار
سهشنبه 1 مهر 1404 08:08
نمیدونم چرا از اول صبح حالم دگرگونه و با گوش دادن آهنگ شیدا از علیرضا قربانی یاد آنوشا میفتم احساس میکنم خدا و روح الهی هم من رو تنها گذاشتن و نهایتا از دور بهم نگاه میکنن و چقدر تنهایی، این مهمون ناخوانده این لحظات، بارش سنگینه برام. اما میدونم که باید قوی باشم، گرد خستگی رو بزدایم و به این مسیر پرفرازونشیب رو...
-
دوست داشتن و دوست داشتن
دوشنبه 17 شهریور 1404 09:06
دلم برای آنوشا خیلی تنگ شده و هر روز یادشم. اما سعی می کنم روزها را به شکل خوبی بگذرونم. خرید یک دوچرخه 26 کلی بهم حس خوب داده و بهبود برنامه کاری هم رضایت بخشه.. از طرفی دوستای خوبی دارم که انرژی مثبت بهم میدن. فرزاد که راهنمایی می کنه تا کار رو بهتر پیش ببرم و دوست خوب دیگه ای هم دیروز برای نجات مادرش پیوند کبد...
-
شهریور نزدیک است.
چهارشنبه 29 مرداد 1404 17:40
این روزها با وجود پروژه باراد و بهبود کار آژمان، سرگرمتر هستم. توصیه های فرزاد هم برای برنامه کاری م بهم کلی حس خوب داده. خوشحالم اگر هفت سال تمام احساساتم رو در مقابل آدمی که حسی بهم نداشت، مدیریت کردم، میتونم با آدم های خوبی آشنا بشم. حتی کوتاه و گذرا. بگذریم که هر روز یاد آنوشا می افتم و حسابی دلتنگش میشم و گاهی...
-
تجربه مرداد
یکشنبه 19 مرداد 1404 06:14
روزهای متفاوتی را طی میکنم. کارهای پروژهای جدید، تلاش برای تمرین بهتر موسیقی و گرفتن مدرک آیلتس برای دفعۀ بعدی و پیگیری دقیق تر برنامه با راهنمایی های دوستم فرزاد، خیلی خوب هستند. دوست خوب اونی هست که تعامل باهاش باعث بشه که چیزای مختلف یاد گرفت. چیزی که الان تجربه می کنم. اتفاقات مختلف رخ میدن تا کارهام در زمان...
-
آنوشا ، دختر لبخند
چهارشنبه 8 مرداد 1404 19:01
چقدر دلتنگتم خواهرزاده ، دخ ترم، همصحبت م و رفیقم. تو کجایی درین گستره ناپاک این جهان.. آیا در دنیای دیگر اتفاقات خفنی را تجربه میکنی؟ دلم برایت بسیار تنگ شده چه فکرهای خوبی برای باهم زندگی کردن داشتیم. چه رویاهایی از جوانی و بزرگسالی تا مسنی ت در سر پرورانده بودم. حیف که الان فقط عکست را نگاه میکنم و بس
-
کلی فکر
جمعه 3 مرداد 1404 09:28
دیروز وقتی به آرامستان رفتیم و مزار آنوشا رو با آب و گل تزئین کردیم، به این فکر کردم که قبلا چهارشنبه ها با آنوشا بود و دیگه هر روز با آنوشاست و پنجشنبه ها با آنوشا رو داریم. خیلی دل و دماغ رفتن به آرامستان رو ندارم. اما دیروز به بهونه بیرون زدن از خانه رفتم بر سر مزار آنوشا. همصحبت شدن با دکتر منصور محمدزاده بهم...
-
چهارشنبه ها با آنوشا
چهارشنبه 25 تیر 1404 19:59
امروز یاد چهارشنبه های هر هفته افتادم که منتظر بودیم آنوشا همراه مامان و باباش و با یکی دو نان تازه از در بیاد. چقدر دلمون براش تنگ شده . چقدر حرف دارم که میتونستم باهاش به اشتراک بذارم.. روحش شاد
-
مسافران و رهگذران قطار من
جمعه 13 تیر 1404 08:02
این روزها خوشحالی درباره تعامل با اقای نویسنده و محقق 60 ساله ای به نام منصور محمدزاده رو تجربه میکردم. در حالی که یک شخصیت داستانی از او به یادگار ماند (به نام اقای پارسی). این نویسنده اونقدر قشنگ شخصیت پردازی و نقش رو ایفا کرده بود که فکر نمی کردم داستانی بیشتر نیست. اما چیزی که برام مبهم بود به یک درس جالب بود که...
-
حس خوب و درس های ناب
چهارشنبه 4 تیر 1404 12:34
آشنایی با مردی که برای تشکیل زندگی معیارهای خاص خود را داشت و تشویق می کرد که من هم طعم آنها را بچشم، بهم یاد داد که لطافت و زنانگی را باید آزاد بگذارم و سرکوب نکنم. حرف های او پر از درس و نکته بود و حرفهای زیادی برای گفتن داشتیم اما رفتارهای مبهم باعث فروپاشی زندگی می شود و زندانی سخت میسازد. پایان راههایی که...
-
چنگ دلتنگی بر قلبم
یکشنبه 28 اردیبهشت 1404 22:07
اشک بر گونههایم جاری ست، رد پای جراحت بر قلبم داغ میزند و نفسم از غم در سینه حبس میشود. حصار تنهایی پتوی سردش را روی وجودم میاندازد. دلم برای او نیز تنگ شده است. اما نه، من شیمای سالیان قبل نیستم، فقدان آنوشا هم تاب و توانم رو بیش از پیش کمتر کرده است. ترجیح میدهم به کارهای خودم برسم و آنجا که دیگران سهم بیشتری در...
-
دلتنگم
جمعه 26 اردیبهشت 1404 08:19
این روزها حسابی دلتنگش هستم. چندین ساعت حرف زدیم و حس خوبی که از او گرفتم، احساس کردم که مرا به حیات دیگری دعوت می کرد. در هفته اخیر که دیگه نتونستیم حرفی بزنیم و ده روزی از آخرین پیامی که از او گرفتم میگذره، با خودم میگم که خدا قبلا میگفتم تو توانمند و مهربونی، اما الان مرگ آنوشا جلو چشمم میاد و با خود میگم، خدا...
-
بی خیالی محض
یکشنبه 21 اردیبهشت 1404 02:35
بعضی از آدم ها بهت یاد میدن که قوی تر باشی و بعضی دیگر بهت میگن، زندگی رو با گام های محکم تر پیش ببری. این دفعه، بهم داره میگه بی خیال چرا این همه سختی، بسه، بچسب به همین آرامش... دروغ چرا !! دیگه حال ندارم که بجنگم، زبان جدید یاد بگیرم، برای تحصیل اقدام کنم و بی خیال همه چیز..وقتی دنیا، دنیای فنا و زواله
-
آنوشا، جای تو در بهشت، همیشه بهار است
سهشنبه 16 اردیبهشت 1404 19:13
این چند روز سخت دلتنگ آنوشا میشم دلم میخواد چشمام رو ببندم و جریان اشک رو اجازه بدم که روی گونه هام بنشیند. امروز وقتی محمد، بابای آنوشا، گفت یعنی تا آخر عمرم آنوشا رو نمیبینم؟؟ انگار از درون ریختم... هر وقت به کتابخونه م نگاه می کنم، آنوشا رو مجسم میکنم که داشت کتابهام رو ورق میزد و ازم میخواست که براش کنار بذارمشون...
-
روز دختر مبارک
سهشنبه 9 اردیبهشت 1404 20:19
روزهای عجیب و غمناکی که در میان لحظات آن خوشی و شادی را جستجو می کنم. گاهی گریه می کنم، گاهی آرام می نویسم و شادابی را برای آنوشا و همه آرزو می کنم
-
عجب روزهای ملالت آوری
یکشنبه 7 اردیبهشت 1404 09:02
گاهی اوقات از کنار مرگ افرادی که می شناسیم راحت عبور می کنیم. فارغ از این که چه درد و بار سنگینی بر دوش بازماندگان خواهد ماند. وقتی آنوشا، لیست اهدافش، نظمی که داشت، سنگ صبور بودن و سکوتش رو مرور می کنیم، پاکی و سادگی او را نگاه می کنیم، تازه می فهمم که چه گوهر نابی از دست دادیم. واقعا این بمب غم از کجا به خانه خواهرم...
-
دلتنگ تو ام ...
سهشنبه 2 اردیبهشت 1404 20:58
امروز واقعا دلگیر، بی حوصله و دلتنگ بودم. تنها بودن خیلی اذیت نکرده بیشتر از هر چیز دلتنگ آنوشا بودم .. شنیدن آهنگ زیر کمک کرد که گریه کنم و کمی سنگینی روی قلبم کمتر شده..