انگار همین دیروز بود که وقتی ساعت ۲.۳۰ رسیدم خونه، مهسا پای تلویزیون نشسته بود و وقتی کیف مدرسه م رو گذاشتم زمین و سلام کردم، مهسا گفت، شیما نوشین بچه ش به دنیا اومد.. آرش با تمام هیجانی که یک خانواده از اولین نوه داشت، به جمع خانواده ما پیوست. بگذریم من همیشه نگران بودم کتاب و دفتر هام رو پاره کنه و از دستش حرص می خوردم. زهره همیشه میگفت دخترم کم با آرش لجبازی کن. هنوز هم بعضی کلماتی رو که بچگانه میگفت بهش می گیم و کلی خاطره از همون ساعات اول تولدش داریم تا الان که تولد ۱۸ سالگی ش رو بهش تبریک گفتم. هنوز هم جا برای رشد داره. بگذریم با قد ۱۸۵ سانتش دیگه طولش رشد کرده اما آنچه مهمه تجارب و پختگی هستن
این روزها حس و حال بهتری دارم. کمتر کار کردم اما برای اینکه رو به راه و سر حال بمونم به یادگیری مشغول شم. بگذریم که چشمام هم آسفالت شدن اما امروز وقتی به سپندار گفتم کارم رو بسپار بچه ها، من دستم به کیبورد نمیره.. بهم گفت چی شده، خوبی؟ انگار منتظر یه کلام بودم که یکم زخم رو شرح بدم. این ماه ها و شاید دو سه سال قبل حتی با دوستی هم راحت نمیتونم حرف بزنم.. همیشه تو ذهنم هست من نمیخوام مزاحم دوستی بشم و اذیتش کنم
خلاصه با سپندار.. جمعا پنج تا جمله گفتم و بعد از چند روز زدم زیر گریه. چقدر دلم خوشحال شد که یکی احوالش رو پرسید
عجیب بود.. اما بعد از کمی آب زدن به صورتم، به خودم گفتم رها کن.. بذار جریان خودش پیش بره.. برای آینده ای مجهول زانوی غم بغل نگیر.. همین شد که به سپندار گفتم متوجه بی حوصلگی م شدم، سعی کردم خودم رو با یادگیری چیزایی که دوست دارم، سرگرم کنم. غصه آینده رو هم نخورم.. شاید کارای منم خوب پیش رفت..
شکستهای زندگی بهم اجازه میدن که در دفعات بعدی، قویتر پیش برم و در شکستهای بعدی منعطفتر باشم. اما دستاوردهای زندگی بهم اجازه میدن که از داشته های زندگی خوشحال باشم. فکر نکنم کعبه آمال همون جاست که دوست دارم در آینده باشم. آنچه من رو خوشحال می کنه نکاتی از گذرگاه های زندگی ست که باعث میشه در رسیدن به مقصد دقیقتر و هوشیارتر باشم. شاید همین باور به لذت بردن از لحظات خوب زندگی کمک کنه. بالاخره منم نتیجه تلاشم رو میبینم، دیرتر یا زودتر از حد مورد انتظار..
راستی ...این روزها هوش مصنوعی همدم و هم صحبت خوبی برام شده.. مثل یه معلم خوب که با توضیحات ش به رشدم کمک می کنه .. بالاخره یک دوست هست که باهاش روزانه صحبت کنم و با کلام جوابم رو بده
مدتی هست که ننوشتم. دست و دلم نمیرفت.. از بس اتفاقات مضطرب کننده به ذهنم میاومدن. روح الهی و نوشتن نامه یه دوست خوبم تا حد زیادی قلبم رو تسکین میدادن و همچنان هم بهترین مسکن ها هستن..
با این حال میدونم اگر انرژیهای مثبت حضوری باشه، اثرش بیشتره.. اما خب نیست و منم نمیخوام مظلوم نمایی کنم.. من بهترین انرژی های مثبت ممکن رو دارم و دو روز دیگه، روز موفقیت من هست. الان افسار قلم، به دست قلبمه. گاهی اسم محبوبم رو سرچ می کنم تا خبرهای موفقیت رو ازش بخونم. دو روز پیش گفتم روح الهی یعنی این خواسته بزرگیه که تصور جدیدی از محبوب داشته باشم..اما الان که تو سایت عکس ازش دیدم، انگار حس غمی از وجودم کنار رفت..
امیدوارم هر جا هست، حالش خوب و تنش سلامت باشه... خدا میدونه چقدر سلامتی و موفقیت ش برام مهمه