چند روز پیش موقع نوشتن متنی یاد داداش سیروس افتادم
چهره مو فرفری با عینک و سیبلی که مناسب دهه 50 و 60 بود
گاهی فکر می کردم اگر زنده بود چقدر از بودنش لذت می بردم
فکر کنم اگر بود، الان 58 ساله بود ولی به خاطر علاقه بین او و بابام
حتما رابطه خوبی داشتیم، شاید هم ایران نبود... نمی دونم
ولی شخصیت فرعی زندگی من شدو صدای رویایی ش تو ذهنمه
گاهی می گم اون دنیا چقدر خوبه ها همه هستن.. شاملو و فری
بابا بزرگ و سیروس و افرادی که دلتنگشونی ...
میدونم دارم احساسی می شم.. اصلا برای همین اینجا می نویسم
این هفته کذایی هر ماه حال غاقلگیرانه ای داره
سال 96 چنین روزی تا مرز بی هوشی میرفتم، امسال آرامش عجیبی دارم
دوست داشتن م با وقار خاصی هست...
هرچند خورشیدوار محبت می کنم و دوست میدارمش
ولی برای آدمی که نمیدونم کجای زندگی شم تلاشی نمی کنم
مرد بودن تا همینجای زندگی هم، دخترانگی و طراوتش رو ازم گرفته
در این بخش مردونه وارد نمیشم
امسال سال نو با بودن پیش عزیز دلم بودم..
هرچند در دو نقطه دور ازهم ولی قلب هامون برای هم می تپید
اما از ساعت ۸ همون روز اولدچالش ها رقم خورد
خیلی سال عجیبی دارم که خیلی تلاش باید بکنم تمام تلاش از خودم باید باشه تا بتونم
خدایا من رو تنها نذار که با پشتوانه تو میتونم قدم پیش بذارم
تاریخ ها رو خیلی دوست دارم
امروز تولد بابا احمد بود ۲۱ آذر ماه
از اول آذر چشمم به این روز بود
اما دیشب اونقدر حالم بد بود و
تپش قلب شدید داشتم که قلبم داشت می اومد تو دهنم
و با خواب اجباری شب رو تموم کردم و یادم رفته بود امروز تولد بابا احمد هست....
داد از این فاصله و رنگ سکوت/ رنگ بی مهری و حکم دل او
همه عالم یه طرف، مهر تو افتاد به دل/ چینی بی ترکم خورد شد از دوری او
بی وفا یاد من از یاد ببردی هردم/ دم به دم جان به کف اوردی و رفتی بی او!!
من کجا جز غم ایام بدیدم هر دم/ گور بهرام گرفت و دل من را بی او
در پنجره قلب من این تنهایی ست
نفرین به من اما که دم از عشق بزنم
من تیشه به عشق و غم ایام زدم،
لعنت من به دلی که دم از غم بزند.
مرگ بر عشق و غم تنهایی
که تبر را به زمانه، غم این دل بزند
هیچ وقت در احساسات تند نروید
جز سایه شب در اوج تنهایی چیزی نصیبتون نمیشه