دنیای من

روزگار من

دنیای من

روزگار من

شعر جدیدم

چشم را بر هم زدن سودی نباشد

که دنیا و زمانش دست من نیست.

جهانی از لغات مهمان قلبم

سکوتی از صدا ویرانگرم نیست.

چه بر کاغذ کشم طرحی ز رویا

چه در قلبم نوازم تار مهری

سکوت و مهر بی حد نگاهش

به من گوید که پایان سخن نیست.


یک ساله شدن نزدیک است

پارسال شانزدهم شهریور ۱۰تا۱۲ دفاع کردم

عجب روزی بود

۱۹،۵ و ترم چهار دفاع عالی داشتن و هقته قبل دیدم مقاله فارسی م چاپ شده

آجی فری ای کاش بودی و این همه شور و هیجان من رو می دیدی

اصلا فکر نمی کردم روزی به اینجا برسم

اگر تصادف مهسا و ضربه مغزی شدن دانیال نبود هم

من الان اینجا نبودم، 

الان داشتم برای دکترا میخوندم :)))

الان به مقاله ام نچسبیده بودم

الان دوست پژوهشگری که مرا دوستانه راهنمایی می کنه نداشتم

خدا جونم ممنونم

کمک میکنی به هدفم برسم

ممنونم خدایا

شاکر و راضی

در زندگی هدف دارم و در حال تلاش هستم هرچند مدتی هست خیلی کم شده

ولی نمی دونم از دنیای شخصی خودم چی می خوام

با کسی نباشم و تنها خود و سایه ام تا ابد دهر زندگی کنیم

یا یه روز یه ادم بهم پیشنهاد قدم نهادن در مرحله بعدی زندگی رو میده

نمیدونم واقعا

چه پیش خواهم آمد؟؟

روزرهای عالی آمده است و خدا رو شاکرم

...........................................................

چه خوبه اینجا رو دارم

که از خوشی هام، ناراحتی هام و گله ها و شکوه و رضایت هام بنویسم

منم مثل فاطمه کامکار تا آخر عمری که درازاش رو نمی دونم تنها خواهم بود

باز فری با تمام مشکلات دکتری زیست پزشکی ش رو از اوتاوا گرفت و شاد و پر انرژی زندگی کرد

خدایا کمکم کن و بذار همچنان در آغوشت مأمن بگیرم 

روزی که گذشت در لحظه ای

از وقتی مرز عقل و احساس را به کمک دوست و برادر خوب کتابدارم تفکیک کرده ام و به خود آمدم

که شیما تو اهدافی فراتر از احساس داری، حواست جمع باشه

خیلی بهترم، تعامل صحیح و محدود دارم

و حالم خوب عالی هست

دیروز وقتی صبح خروس خوان بعد از کلی کلنجار با خودم بیدار شدم و راهی کانون، هرچه ماندم تاکسی تا مترو نمی رفت. تا یک تاکسی شخصی ماند و سوار شدم

اما کل روزم را تحت شعاع قرار داد

مردی مسن همسن و سال های بابا و همچون بابا مبتلا به پارکینسون

پاهایش از فشار شلاقوار رعشه های کمبود دوپامین به زیر صفحه کیلومتر میزد

وسط فرمان ماشین را گرفته بود و با دست های لرزان فرمان را کنترل می کرد

تعادل درستی نداشت

و بسیار نگران کننده بود

خودش هم از این لرزش اجباری و خارج از اختیار به ستوه آمده بود

و من را ناراحت و پریشان کرد

راه بهتر برای رسیدن به هدف متعالی

خیلی خوب آدم یه دوست با تجربه داشته باشه که مثل خواهر با برادر بشه ازشون راهنمایی گرفت

امروز دوستم باهام راحت حرف زد و من رو از این افکار چموشِ خموش نجات داد و تکلیفم با خودم معلوم شد