دنیای من

روزگار من

دنیای من

روزگار من

شروع جدید با آغاز 1393

این روزها کتاب و مقالات علم سنجی می خونم

خیلی آرامش بخشه و لذت بخش

خدایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خودت کمکم کن ارشد قبول شم 

کمکم کن بتونم تو حوزه مورد علاقه م محقق بشم

از روز اول 1393 تلاش خودم رو شرو کردم خودت کمکم کن ادامه بدم


اول و آخر تحصیل کارشناسی من

روزهای آخر اسفند  سال 88 بود که خوشحال آمدن بهار بودیم و  بهار دیگری به دور از کنکور و درس هرچند نیمه اسفند شاهد مرگ دو بزرگ از فامیل  بودیم اما 29 اسفند با تصادفی دلخراش عمو و پسر عمو جان به جان آفرین تقدیم کردند و در نهایت تنها ماندن میثثاق 8 ساله و مادر بزرگ پیر بود ..امسال هم بهاری دیگر را انتظار داشتم دیگر نه کنکوری بود و درسی تازه تصمیم داشتم تحولی در نحوه ارتباطم با فامیل ایجاد کنم و خود را در جمع وارد کنم اما دو شب پیش باز هم واقعه ی ناگوار رخ داد و میثاق تنها تر شد زن عمو مریم هم در اثر  سکته قلبی شدید درگذشت...چهره ش و صدا و خنده ها و گریه اش موقع درگذشت رامین و عمو به ذهنم می آید. شب قبل از درگذشتش خواب عمویم را دیدم که چه خوشحال و سر حال و خندان بود...زن عمو مریم رفت و خوشحال است که پیش فرزند و همسر و برادران و مادر و پدرش هست ولی میثاق تنها ماند میثاقی که با گریه می گفت: حالا من کجا باید با کی باشم؟ میثاق 12 ساله ای که چه زندگی خوبی در بچگی داشت و حال تنها شد و بار تنهایی و مشکلات را تا چه زمانی باید تحمل کند ...دعا می کنم برایش ..همه فامیل نگرانشیم..خدایا خواهش می کنم بیشتر از قبل در آغوشش بکش و مراقبش باش

گیج

درختان خشک
درختان بی بار
درختان سرما زده 
در زمستان 
زمین را سپیدی
هوا را سیاهی
منم این میانه 
و این روزگار پلیدی

گاری زندگی

می خواهم دنیای جدیدی شروع کنم 

روزگاری بدون ضعف عشق  

آن هم آدمی که می دانم هم چون من تنها خاطراتم برایش مانده 

من هم تنها با خاطراتم او را زنده نگاه داشته ام 

وبلاگ روزگار جدید من زین پس        noveldays.blogsky.com    خواهد بود 

البته این وبلاگ هم روزآمد می شود

just for you my dear love

به دنبال خدا می گردیم!

کجاست این بی رنگ و بو؟

کجاست این تصور خام ، از لفظ او؟!

خدا!!!

کجاست رویایمان از این بی همتا!

**************************

هر روز صفحه ای ناتمام از رویاها!

و آخر شب، نقطه ای هستیم در آخر خط!

به دنبال چه می کشاند مارا!؟!!

این رویای بی پایان، خدای بی همتا!!

چه می خواهم را فراموش کرده ام

آری !! سکوت، اشک؛ بهت!

شاید!!

تو را می خواهم خدا!!

نه یک رویای سرد!

کجاست این قطه پایان بی بن بست!!؟؟

کجاست رهایی در آغوش بی حدت!!

کجاست ؟ کجاست؟ 

کجاست نهایت روزهای همیشگی، یکدست؟؟؟