هوای خنک و بهاری روزهای آخر زمستان و هیجان برای شروع تجربه دیگر در زبان، حس آرامش هورمونها و کمرنگ شدن حس دلواپسی باعث شد که صبح تا ظهر رو خوب بگذرونم. از دست راست کمتر استفاده می کنم. تا به حال عادی برگرده زمان میبره با اون ضربه محکمی که ماه پیش خورد، کمک در شستن قالیچه و تکه کردن گوشت منجمدی که نیمی از یخ آن باز شده بود، احتمالا تا دو هفته ای بعد از عید مراقبت می خواد.
داشتم آهنگ دیگه ای رو از مسعود بختیاری گوش می دادم که با وجود حس غمی که تو آهنگ بود، خوشحال شدم که مثل سال های قبل، در غم خودم فرو نرفتم. جملات از دید شخصی به خاطرات تلنگر نمی زدن و دلم هنوز هم قربون صدقه محبوب می رفت. در حالی که عقلم میگفت شیما اگر از یه جایی به بعد بپذیری تنها نبودن در واقعیت یعنی پذیرفتن مردی دیگر، چه حسی خواهی داشت.. قلبم هم کمی غصه دار شد ولی گوشه ای از آن به زندگی تازه فکر می کرد و خروج ازین دور باطل تنهایی در واقعیت. ولی زود جمع کردم این بحث مسخره رو و به آهنگ زیر گوش دادم.