دنیای من

روزگار من

دنیای من

روزگار من

دوستی

دوستی را گفته شاعر چون گلی زیبا بود

مایه‌ی شادابی و آسایش دنیا بود.

دوستی دل را به گل آذین کند

غم؛ پریشان حالی و فریاد را ویران کند.

دوستی را با سکوتش، شعرها گوید به دل،

واژگان پر هیاهو، هیچ ننشیند به دل

دوستی در کنج خلوت، گنج بی‌حدی نهد

با سکوتش، حرف‌ها گوید به دل، مهری نهد

دوستی را گر بود وصفی، نیاید بر زبان

با سکوت بی مثالش، مهر را بخشد به جان.

هر چه اندیشم، نشیند نقش رنگین بر تن لوح سفید

دوستی، مهر و مروت، جوهر پاکی چنین.

تار و پود هر سکوتش، پر سخن، پر مهر و جان

نقش رنگین کلامش، حرف‌ها دارد ز جان.

دوستی، این بی‌کران دریای مهر،

در کدامین واژه گنجد؟؟هیچ ننشیند به دل.

دوستی را مهر دل معنا کند، آن بی کران

واژگان، تنها اسیرش می‌کند، در عمق جان

شاد باشی دوستی جان، خنده بر لب، مهربان

کز سکوتت واژگان آید به گوش روح و جان

یا حسین...اشکهایم را ببین

وقتی از میدون فردوسی به میدون انقلاب قدم زنان می اومدم.. یاد روزهایی افتادم که پشت زانوی چپ م با بریس اذیت میشد..و من تند ر و تندتر راه می رفتم که از همکلاسی هایم جا نمانم...

چقدر مخفی کاری که کسی کفش م را نبیند و چقدر حس بدی بود این متفاوت بودن...

با حسین از این روزها در ۳ دقیقه حرف زدم و او هم غیبش زد.. شاید بودن با دختری که دغدغه کودکی ش مرگ سلول هایی بوده که هیچ نقشی در مرگ‌آنها نداشته، مایه ترس، ننگ و ناراحتی او شده. 

اصلا این رفتن او را نمیدانم اما میدانم

نه میتوان کسی را به زور عاشق کسی کرد و 

نه به زور مهر کسی را از دل کس دیگری بیرون راند..

هرچه خدا بخواهد ..حتی تنهایی من...من می پذیرم..ولی مهر او از دلم بیرون نمیرود

مهربان و ارام

خدایا شکر 

ممنونم عزیز دلم که برای ت آرامش و اسایش م مهم 

من هم دوست دارم برایت بستر امن و آرامش فراهم کنم.

تو لحظه لحظه آرامش و زندگی برایم به بار می آوری

دوست داشتن عمیق را با تو تجربه می کنم

من به بلوغ می رسم..استخوانهای قلبم قد می کشند و درد دارد ولی  قلبی مهربان و آرام ثمر خواهد داد

مهربان ترین هرکجا هستی آرام و دوست داشتنی و سلامت باشی

ریل زندگی

امشب عیده.. 

خوشحالم که دکتر امینی راهنمایی های خوبی داشت برام

و خوشحالم باهاش حرف زدم

باید روی ریلی که قرار دارم، راه برم 

خدایا تمام کائنات دست به دست هم دادن 

که من برای زندگی خوب و آرامش بخش آماده شم

صبورانه قدم بر میدارم ..


سرم ببر و خونم بریز ای غم جلاد

کجای این زندگی هستم

به کجا میخوام برم

اصلا زندگی مرا به کجا می برد، قبل از مرگ

امروز حال من به سیم آخر زد و مثل بچگی که 

تنها راه آزاد شدن از بند اسارت غم، گریه کردن بود

گریه کردم..شاید بخاطر استرس راه،

نمیدونم تغییرات جسمی چی،

گیجم 

ای کاش زودتر بگذره ...

ای کاش دکتر امینی راه حلی برایم داشته باشه

ای کاش زودتر تمام شه این لحظات