سکوت و آرامش درونی این ماه ها، حس اطمینان خاطری به قلبم میده. هرچند وقتی فرازی به گذشته میزنم ، ذهنم برای چند شماره میگه احمق آخه چرا قفلی زده بودی رو به نفر ولی بعد میگه به هر حال کلی درس یاد گرفتی، اونم وقتی که راه ارتباطی درست با هیچ کسی تو شش هفت سال اخیر نداشتی.
هرچند قبلاً میگفتم دلم پیش یه نفره ، هرچند یه طرفه، اما الان ذهنم موقع دیدن فیلم و خوندن کتاب رو صحنه های سیاه تجربه گفتگوها قفل میشه و حس تهوع چندشناکی بهم میده. بعد به خودم میام میگم بی خیال باش، گفتگو با مردها برای اینکه بفهمی بذاته اونا دنبال چی هستن تاوان داشته. وقتی آخریش بهم گفت ما مردها با بهانه ازدواج، دوستی بلندمدت و پارتنرشیپ و آشنا شدن میخوایم ساعاتی خوش بگذرونیم و حرفهای پوچ و سکسی بزنیم.. فهمیدم دیگه بستر مناسب من نیست. هرچند خیلی هاشون تو واقعیت هم همینطورن.
برای همینه که دیگه درس حضور در سایتهای چت روم رو گرفتم.. جالبتر اینکه دخترها هم خواهان این سقف تعامل هم هستن و عموماً مشتاقانه میپذیرن..
جالبه که خانم روانشناس با چنان هیجانی چت روم های دوستیابی رو برای پارتنر و همسریابی معرفی میکرد که من هنگ بودم. اما یادم افتاد خیلی از دختر و پسرهایی که اون شکل از رابطه رو میپسندن اونجا یار پیدا می کنن.
شایدم من خیلی سردم و بی هیجان شدم.. همونجوری که قبلاً دوست داشتم، شدم مثل سنگ..
این روزها با تمام چالشهای کوچک و بزرگ زندگی، حس آرام و خوبی دارم و خوشحالم که روندکار و یادگیری در شرایط پایداری قرار دارند. سنگینی غم فقدان آنوشا کمتر شده و تجربه مدیریت احساسات بعد از هفت سال الان به کارم میاد. خدا خیلی دوستم داره که آدم های خوبی تو زندگی م وارد می کنه، فارغ از اینکه چقدر بمونن. یاد گرفتن برنامه هایی برای تولید محتوا در اینستاگرام و پیج https://www.instagram.com/librarybookav/ هم جالبه. کتاب خوندن هم به برنامه م اضافه شده و بابت خوشحالم
هنوز وقتی یادت میافتم
غم بر سینهام چنگ میزند
انگار زخم مردهای در عمق وجودم جان میگیرد
یادت در وجودم ولوله میکند
صدایت در گوشم آواز مهر سر میدهد
و مهرت آخرین آغوش گرم و نگرانت را به یادم میآورد
اینجاست که اشکها روانه میشوند
تو منتظر شانزدهمین تولدت بودی
تا خنده در وجودت برق زند
اما اکنون ما نگران شانزدهمین بیست و ششم مهریم
و اشک بر گونههایمان جاری است، آنوشا
نمیدونم چرا از اول صبح حالم دگرگونه و با گوش دادن آهنگ شیدا از علیرضا قربانی یاد آنوشا میفتم 
احساس میکنم خدا و روح الهی هم من رو تنها گذاشتن و نهایتا از دور بهم نگاه میکنن و چقدر تنهایی، این مهمون ناخوانده این لحظات، بارش سنگینه برام.
اما میدونم که باید قوی باشم، گرد خستگی رو بزدایم و به این مسیر پرفرازونشیب رو ادامه بدم تا منم یه روز برم پیش آنوشا 
