دنیای من

روزگار من

دنیای من

روزگار من

چهارشنبه ها با آنوشا

امروز یاد چهارشنبه های هر هفته افتادم که منتظر بودیم آنوشا همراه مامان و باباش و با یکی  دو نان تازه از در بیاد.

چقدر دلمون براش تنگ شده . چقدر حرف دارم که میتونستم باهاش به اشتراک بذارم..

روحش شاد

مسافران و رهگذران قطار من

این روزها خوشحالی درباره تعامل با اقای نویسنده و محقق 60 ساله ای به نام منصور محمدزاده رو تجربه می‌کردم. در حالی که یک شخصیت داستانی از او به یادگار ماند (به نام اقای پارسی). این نویسنده اونقدر قشنگ شخصیت پردازی و نقش رو ایفا کرده بود که فکر نمی کردم داستانی بیشتر نیست. اما چیزی که برام مبهم بود به یک درس جالب  بود که یک همصحبتی خوب برام به همراه داشت. اونم اینکه من با تولد به قطاری سوار میشم و تا پایان عمر در اون حضور دارم. اما در این مسیر افراد مختلفی از والدین و خانواده تا دوستان، همکاران، محبوب، همسر و فرزندان من سوار آن می شوند. انها در یک ایستگاه پیاده می شوند. یکی اولین ایستگاه، دیگری دهمی، یکی هم تا ایستگاه پایانی شاید همراه من است. مهم تعامل خوبی است که با هر کدام تجربه می کنم. اینکه هر فرد کی، چرا و چگونه از قطار من پیاده می شوند، در اختیار من نیست و نباید به خود خورده بگیرم. مهم درس هایی است که از هر کدام یاد گرفتم. 

یاد دوستم کوثر افتادم که شش سال قبل از اینکه دیگر بی دلیل پیام هام رو جواب نمیده، من رو از جمع دوستان اینستاگرامش خارج کرده و سراغش را از دوست مشترکمان می گیرم، بسیار ناراحت بودم. مدام می گفتم کدام رفتار من این رفاقت ده ساله را پایان داده و خود را مقصر میدانستم. اما چند ماه قبل متوجه شدم هیچ کدورتی نبوده. تنها او به دلیل بارداری و بی حوصلگی آن، تمایلی به تعامل با من نداشته. دیشب متوجه شدم که او همان شش سال قبل از قطار پیاده شده بوده است.

حس خوب و درس های ناب

آشنایی با مردی که برای تشکیل زندگی معیارهای خاص خود را داشت و تشویق می کرد که من هم طعم آنها را بچشم، بهم یاد داد که لطافت و زنانگی را باید آزاد بگذارم و سرکوب نکنم. حرف های او پر از درس و نکته بود و حرفهای زیادی برای گفتن داشتیم اما رفتارهای مبهم باعث فروپاشی زندگی می شود و زندانی سخت می‌سازد‌. پایان راه‌هایی که مناسب زندگیم نیست، برایم جالب است.‌. پایان عشق ورزیدن به مردی که سهم زندگی من نیست، پایان آشنایی با مردی یا مردهایی که رابطه طولانی مدت با آنها میسر نیست و پایان پرداختن به راه‌هایی که جوابگو نیستند، می توانند کمک کننده باشند. حتی فهمیدم دوست داشتن و دوست داشته شدن در مراحل آشنایی با تمام زیبایی هایش، واقعی نخواهد بود. یا میدانم روحیات من با تمرکز بر امور زنانه سازگار نیست. من برای بهتر زیستن به رشدی نیاز دارم که در بطن جامعه و کمک به کودکان شکل می گیرد، نه تمرکز بر آرایش های زنانه و لوس بازی های آنها.. آنها همیشه برایم فرعیات هستند. پس خوشحالم 

چنگ دلتنگی بر قلبم

اشک‌  بر گونه‌هایم جاری ست، رد پای جراحت بر قلبم داغ میزند و نفسم از غم در سینه حبس می‌شود. حصار تنهایی پتوی سردش را روی  وجودم می‌اندازد. دلم برای  او نیز تنگ شده است. اما نه، من شیمای سالیان قبل نیستم، فقدان آنوشا هم تاب و توانم رو بیش از پیش کمتر کرده است. ترجیح میدهم به کارهای خودم برسم و آنجا که دیگران سهم بیشتری در شکل گیری اوقاتم دارند، سکان را به دست نگیرم. آنچه که سهم زندگی من باشد، رخ میدهد، آنکه سهم زندگی هم باشیم، می‌شود، آن هم به وقتش .. پس دنبال رنج‌های پیاپی و زنجیرهای گره خورده نباشم. 


دلتنگم

این روزها حسابی دلتنگش هستم. چندین ساعت حرف زدیم و حس خوبی که از او گرفتم، احساس کردم که مرا به حیات دیگری دعوت می کرد. در هفته اخیر که دیگه نتونستیم حرفی بزنیم و ده روزی از آخرین پیامی که از او گرفتم میگذره، با خودم میگم که خدا قبلا میگفتم تو توانمند و مهربونی، اما الان مرگ آنوشا جلو چشمم میاد و با خود میگم، خدا محبتش رو میتونه به زندگی و خوشبختی من نشون بده یا تو مرگ آدما قدرتمنده. به این فکر کردم که از زندگی و لحظاتش لذت ببرم اما هیچ نقطه مثبتی برای زندگی من نیست، مگر اینکه روند زندگیم با شرایط جدید خوب پیش بره.. تمام حسم نسبت به او و جریانی که وجود داره مثبته اما این روزها دلتنگی توان رو از من گرفته و خسته ام واقعا و نمی دونم خدا دست از ناامید کردن من تو زندگی برمیداره زودتر