پاییز برایم حس و حال دیگری دارد، همان پاییز بود که از احساسات م گفتم، در پاییز دیگری متوجه دور شدن تدریجی محبوب م شدم و آن را در قالب نوشته های کوچکی به رشته تحریر درآوردم. آن موقع که می نوشتمشان، انگار خودم در همان فضا حضور واقعی داشتم.. آن متن ها را ندارم، اما حس خوبشان در من به یادگار ماند. پاییز بود که فهمیدم آزادی یعنی جریان عشق را پذیرفتن و محبوب را از فشارهای تجارب عاطفی خودم، دور نگه داشتن..
دو سه سال قبل که به تازگی از سیل احساسات نجات یافته بودم، احساس می کردم پاییز تحولی دیگر در زندگی من دارد. در حالی که تنهام..
پاییز، پاییز، پاییز، تو با این زیبایی، فروتنی و مهربانی چه خوب مرا در تجارب مختلف پذیرفتی و مهرت را در هر شرایط نثارم کردی. منتظر آمدنت هستم..
شاید تو نیز همچون سایر فصلها تا پایان زندگی همراه باشی، همانطور که بی منت محبت میکنی و دودوتا چهارتاهای عقل مانع مهربانی بی حد و مرزت نمیشود
با تمام حس انجماد و بی تفاوتی که در روزای اخیر تجربه کردم، حس خوب رنگ دیگه ای داره. هنوز ته قلبم دوستم رو دوست دارم و براش لحظات خوبی رو آرزو میکنم.
گاهی به رابطه خوبم با دوستی در ماه های اول فکر میکنم، دیگه فقط میگم خوشحالم از اون تجربه خوب و کوتاه و به نیمه تاریک تعامل که در همونجا رشد کردم و قدرت تنها زیستن رو با قلبی پر عشق پرورش دادم، نگاه غمگینانه نمیندازم. هر اتفاقی سر جای خودش رخ میده. اگر هم دو نفر،دو خط موازی باشند که نمیشه انتظار داشت.
خوشحالم از یادگیری در حوزه علوم اعصاب که با کورسرا مهیا نشد. باز خوندن کتاب ها لذت بخشه
دوره های کورسرا برام فرصت نابی برای یادگیری فراهم آورده. چندی پیش تنها راهی که برای یادگیری علوم شناختی و علوم اعصاب به ذهنم میرسید، تحصیل بود. اما هرچی دو دوتا چهارتا می کردم میدیدم که توان درس خواندن و نمره گرفتن رو کنار کار ندارم.. مثل دوستی و امثال اون هم حسابی درسخون نیستم، پس راه دیگه رو باید امتحان می کردم. خواستم از دوستی راهنمایی بگیرم که دیدم راه تعامل دوسویه به فنا رفته.. مثل همیشه باید خودم پیگیر بشم و راه های امکان پذیر رو بررسی کنم.
حس خوبی دارم که میخوام درباره حوزه نوروساینس کمی یاد بگیرم و انشالله که ادامه میدم.. میدونم که یادگیری درباره مغز و عملکردش برای کارم مفید خواهد بود.
حس خوب امروز رو دوست دارم. ماه قبل پیام دادن به محبوبم، و درک حضورش حسابی آرومم کرد. اما نباید بد عادت شم. وقتی تعامل م باهاش متعادله، خودم آرومم..
تجربه کسب کردن هیچ وقت راحت نیست. ما از شکست هامون درس میگیریم. از چالش هایی که برامون وجود داره کلی نکات یاد میگیرم. خوشحالم که حس و حالم برگشت به ماههای اخیر و مدام دلم نمیگه ای کاش با دوستت، دوستی، حرف بزنی.. میدونم به عنوان دوست براش ارزشمندم، اما میدونم این آدم و من هر کدوم واقعیت هایی داریم که جدی تر از اون چیزیه که در قلب مون موجوده.. تو این روزگار پر فراز و نشیب، وجود حس های خوب درونی، به من کلی حال خوبی القا می کنه ، پس ازشون با آغوش باز استقبال می کنم.
روندی که پیش میرم و طی اون، توقعی از دوستم نداشته باشم که ذهنم رو از وجودش نگران و آشفته کنه، روند خوبیه. اما دروغ چرا! دوست داشتنش هیچ تغییری نمیکنه که با درک مهرش، بیشتر میشه
عجب روزهایی گذشتند . یک ماه اخیر، فراز و نشیب های عجیبی را طی کردم. خب در شرایط احساسی، فکر میکردم درک حضور محبوب عجیب آرومم میکنه. تمایل بیشتر به ارسال ایمیل بهش داشتم. اما نگو که از قافله عقب م. هرآنچه در سر می داشتم که ممکن است تعاملم با دوستم بهتر شود، همه رویاهای من بودن. این سالها من تنها ایمیل میفرستادم و او فقط دریافت میکرد. نامه های باز نشده در گوشه ای از زباله دان ایمیل خاک میخوردند. حتی رغبت دیدن پیام هایم را در تلگرام نداشت.
بد نشد که من این همه روی خودم کار کردم.
او حتی نمیداند که من رشد کرده ام و شیمای سابق نیستم. ایرادی هم ندارد. برای او چیزی شروع نشد که تمام شود. برای من هم عشقی در قلبم ماند و مسیر سنگلاخی قدیمی به سرانجام رسید.
اکنون آرامشی بر جای مانده که از روح الهی دارم. حس خوبی که از محبوب دارم و برای آینده بهتر تلاش میکنم.
اینها دستاوردهای رشدی است که از یک تجربه احساسی به دست آوردم. همه چیز برایم یکسره شد. همان چیزی که از روح الهی خواستم