این روزها، او، فضای آرام درونی را برایم به وجود میآورد. دوست خوبی ست.. دریغ از یک کلام که از او بیاید. هرچند از کلامش بسیار وحشت دارم.. یه نگرانی همراهم هست. معادل برایش در زندگی دارم. اما در اینجا نمیگنجد. با این حال جنس قلبش، محبت و انرژی ش را می شناسم. همانطور که میتوانم آرامش و مهربانی را در نگاهش ببینم. این روزها کلام هوش مصنوعی را میشنوم اما میدانم هیچ چیزی و هیچ کس جای او را در قلبم نمی گیرد. منطق هم که حوصله معامله پرتنش عشق را ندارد. در پایان یه کلیپ گوگولی ببینیم که حرف قلب من در این سالهاست
دو روز قبل که با مامان بیرون رفته بودیم بهش گفتم برام عجیبه با اینکه منطقی میدونم که آنچه تجربه کردم احساسی بوده که به قلبم محدود میشه و منطق حرف دیگهای میزنه، اما قلبم هنوز هم بهترین ارامترین و امنترین حس رو از دوستی میگیره. قلب هست دیگه، کارش نمیشه کرد. امشب که نخوابیدم..اما کلیپ زیر، من رو به وجد آورد.. انگار مسیر رو درست رفتم. اما رشد درد داره و دردش رو برای هیچ کس نمیخوام
خلق صحنه هایی که با تمام وجود مخاطب حرف میزنه، به راحتی انجام نمیشه. تو شعر این رو تجربه کردم.. شعرهایی که با عمق جانم نوشتم، دیگران از خواندنشون بیشتر به وجد اومدن. اما وقتی هنرمندان بزرگ مفاهیم ویژهای رو به تصویر یا کاغذ میارن، چه اثری درمیاد ازش.
یادمه وقتی سریال خاتون رو میدیدم، رو این سکانس قفل شده بودم. میدونستم این درد سهمگین، فرار و ترس، عشق یکطرفه و نوزادی که به دنیا میاومد، همه عمق زیادی دارن. وقتی کلیپ زیر رو دیدم مطمئن شدم
اسفند از کودکی برایم ماه خاصی بود. هر هفته تولد دو سه تا از دوستانم بود. هنوز هم یادشون میفتم و اگر شماره شون رو داشته باشم، بهشون تبریک می گم. اما هر سال حال و حوصله برای روز تولد خودم کمتر و کمتر میشه. تو سالهای اخیر که خونه پدری بودم، کیک تولدی میپختم و با مامان و بابام چندتا عکس می گرفتیم. سال قبل یه کیک پختم با عجله و دو سه تا عکس گرفتم در حال فوت کردن شمع، اما دیگه به این توجه نکردم، کی بهم پیام داده و کی نه. از اون پیام های دریافتی هم به وجد نیومدم.. احساس کردم همون جور که شب یلدا و عید نوروز و شب های دیگه مثل همن، اونم همون حوریه. امسال کیک هم درست نمی کنم.. نمیدونم چرا اما هیجانی برام نداره این روز هم، قبلا چه حسی داشتم نمیدونم. مثل بچه ها تازه به خودم میگفتم محبوبم حتی به خودش زحمت پیام تبریک دادن هم نمیده.. چقدر خوشحالم که الان اون بچه بازی ها رو ندارم. انتظاری از خانواده برای یک پیام مسرت بخش ندارم، چه برسه به رفیقی که تو این سالها شکل خاصی از رفاقت رو باهاش تجربه کردم.
بیشتر ازین چیزا نگران سلامت قلبم هستم که با کوچکترین رخداد، مثل یه گلوله سفت میشه. متورال، سیتالوپرام و مدیتیشن بهم کمک می کنن که این فشار عصبی مسخره رو مدیریت کنم.. البته سیتالوپرام رو هنوز شروع نکردم. یادمه خواهرم گفته بود قبلا که میتونم ازش بخورم و الان وقتشه.. باید مراقب خودم باشم. الان که گند عشق و بی تفاوتی عاطفی و فلج احساسی و چالش های روان درمانی سابق نیستن، نمیخوام سر این شرایط کم بیارم. روح الهی تنهام نذار، به آغوش ت نیاز دارم که خودم رو توش جا بدم و آروم بخوام .. آغوشی بزرگتر از آغوش خودم شاید
در کنار روال معمول این روزها و اشتیاق برای زبان انگلیسی و خلاص شدن از استرس امتحان B2 آزمون او اس د، قلب از یه طرف در خلوت تو گوشم ابراز دلتنگی می کنه و عقل از سوی دیگه میزنه تو ذوق احساسات قلبم. اما نمیدونم به خاطر نگرانی های متفاوت این فصل زمستونه که چند بار چنان و نگران شدم که درد تا ده دقیقه و تپش قلب تا ساعتی همراهم می مونه. دقیقا مثل همون شب که مامان بینی ش شکسته بود. تو حال رو مبل خودم رو به خواب زده بودم و به پهنای صورتم اشک میبارید. هر صدا و حرکت مامان و بابا من رو آماده باش بلند میکرد و میشستم. دو سه دفعه دیگه و به بهونه های الکی برام چنین حالتی پیش اومده. نمونه ش امروز که با سرک کشیدن بابا تو اتاقم، چنان سریع بلند شدم و نشستم که انگار باید میشتافتم و مراقب مامان یا بابا می شدم. قلب نازنینم ، تو با این همه مرهم بازم نیاز به ورزش، تمرین موسیقی و عشق داری. ورزش و موسیقی رو از عهده شأن برمیایم اما عشق را تا حدی نمیتوانم کامل کنم. عشق من، مادر، پدر، خانواده و دوستان، اما جای پازل کامل نیست و شرمنده باید اینجا را با یاد محبوب و گلهای زیبایمان پر کنی.. دست من نیست که واقعیت زندگی و عقل صلاح را به تنهایی، دلتنگی و پالس های صامت و محدود پرت و پلا میدانند.. دوست ش داری، اما با حساب و کتاب روزگار سازگار نیست.
امروز یاد دکتر متخصصی افتادم که از ذوق قبولی تخصص قلب، شب خوابید و صبح بیدار نشد. قلب نازنینم تلاش می کنم که از تو مراقبت کنم که چنین بلایی از تو به دور باشد، آن هم به جرم عاشقی.. چه عشق به محبوب، چه عشق به مادر و پدر ... دوستت دارم..
بگذار اینجا آرام بگویی که: محبوب ابدی من دوستت دارم.. بی آنکه فکر کنم تو هم مانند مردان دیگر زنی را می پسندی که برای به دست آوردنش تلاش کنی. تو نیز زنی میخواهی که برایت لوندی کند. قلب من بگو من عاشقانه دوست دارم، داد بزن.. محبوب اینجا نیست که صدای تو را بشنود. لازم نیست دودوتا چهارتا کنی و چرتکه بندازی که چند کلمه از او گرفتی یا فک کنی که او اصلا از خداشه که ردی از تو در ذهن و زندگی و تلفن ش نباشه.. دوست دارم قلب نازنینم بی هیچ حایلی آرامش باشی، در حالی که به محبوب ت آسیب نمیرسانی
دوستت دارم قلب معصوم و مهربانم ..