دنیای من

روزگار من

دنیای من

روزگار من

تجربه مشابه خیلی ها و یک چراغ

تو این سالها خیلی تلاش کردم و بسیار پیش اومد به جاهایی که میخواستم نرسیدم. سال قبل همین موقع ها بود که وقت مصاحبه آلمانی م اوکی شد ولی فهمید حضوری نمیتونم بیام، کنسلش کرد.پر از غم بودم. اومدم تو اتاق به آنوشا گریه کنان گفتم چرا دست به هر کاری میزنم نمیشه،.. براش برشمردم و کلی گریه کردم. پر از غم بودم و باورم پررنگ‌تر شده بود که توانایی‌های فردی و کاری م مفت نمی‌ارزن. باز سعی کردم بلند شم؛ مثل آدمی بودم که خون زیادی ازش رفته و کلی کوه رو بالا کشیده و میگه نباید بیفتم پایین. باید راه رو به بالا رو پیدا کنم. بی خیال تمام اهدافی شدم که ذوق و شوق رسیدن بهشون به من کمک کرد تا یاد بگیرم و رشد کنم. اما این دفعه افسرده نشدم و بی دقتی و عدم تمرکز سراغم نیومد.. 

ته دلم خوشحال نبودم و سراغ هر موقعیتی برای کار میرفتم با خودم می گفتم بابا این مهارت ها اونجا که باید، کمکم نکردن، اینجا کمکم کنن‌؟؟!!

هر روز هم کار بدتر می‌شد.. دوباره گفتم بگردم دنبال کار حضوری و تلاش ولی کار یا حقوق پایین و کار زیاد و متنوع.. چیزی که فراوونه و خیلی‌ها تجربه میکنن.. اما زورم اومد و برگشتم تو همون مسیر رو به افول. نبود کاریه بهونه قطعی اینترنت ، کنار رفتن کارفرماها، نپذیرفتن کارهای کوچک و کم درآمد و احساس میکردم من کوچک و بی‌ارزش م که الان اینجام. 

دوره های دیجیتال مارکتینگ و بازرگانی خارجی رو رفتم و رسیدم به جایی که فهمیدم باید رو مهارت‌ها و توانایی‌های خودم بیشتر باور داشته باشم و تو فضای کاری که توانایی‌هام مورد ارزش باشند وارد بشم

تولدم مبارک :)

با ورود به روز هفتم جنگ، همچنان امیدوارم این کشمکش ختم به خیر بشه.

خیلی تمایلی ندارم به جنگ بپردازم، برخلاف غالب پست های بلاگ اسکای که یک پاراگراف یا کل متن ها به جنگ ختم میشه و هرکسی فک میکنه درستترین نظر رو داره.. من فک می کنم هر کسی نظر خودش رو داره

امشب شب تولدمه.. برخلاف پارسال که خیلی از درون به هم ریخته بودم و داغون بودم که هیچ کاری پیش نمیره و غروب تو بارون رفتم با مامان بیرون تا یک کیک تولد کوچک بخریم، شب  رو هم با آنوشا، رهام، فاطی و محمد گذرونیدم. امشب خودم تنهام.. حال دلم خیلی بهتر از پارساله. اگر صداهای جنگ هم نبود که خیلی بهتر بودم. 

امروز صبح فاطی زنگ زد تا حالم رو بپرسه. میدونم که یادش نرفته آنوشا همیشه یه ذوق خاصی برای تولد من داشت و حالا هم به خاطر و یاد آنوشا هم که شده یه زنگ زد بهم. 



عکسی از من و آنوشا هست تو گوشی م که خیلی دوست دارم  قابش کنم .آخرین باری که آنوشا رو محکم در آغوش گرفتم و فک نمی کردم که این اخرین باره 

دیشب خودم یک کیک کوچولو و یک شمع HB گرفتم و فوت کردم و عکس گرفتم . حس خوبیه که منتظر  دیگران نباشی  تا اتفاقات خوب رقم بخورن.

اولین روز کار دیجیتال مارکتینگ

خب امروز مثلاً اولین روز کاری من بود نصفه و نیمه تموم شد اما یک مقدار از استرسم خوابید. تجربه کارگاه Helpful content  شرکت اعتمادسازانِ غیرقابل اعتماد بدبین و نگرانم کرده بود. ولی همون دو ساعتی که آموزش رو شروع کرد و از ERP حرف زد، آگاه‌تر شدم. 

حداقل تا شرکت باز نمیشه من درس های بازاریابی رو تکرار می کنم.

فقط میتونم بگم خدا (روحِ الهی) هوامو داشته باش، دوست دارم، ممنونم، منو ببخش، متاسفم ، ممنونم منو بخشیدی

زندگی من در فصل دیگر

در حال گوش دادن به « مثل خون در رگ‌های من» هستم. بعد از ۶ سال برای زندگی به تهران برگشتم. در خانه ای ساکنان که سهمی از آن به اسم آنوشا بوده است. هر جایی که قدم می‌گذارم حس خوب را تجربه می کنم چون عاری از احساس عشق یک طرفه است. کتاب گوش میدم، قدم میزنم، کار میکنم و تجربه زندگی جدید برایم تازگی دارد. 

برای یک موقعیت کاری پیش اومد، جایی که در چهار سال اخیر تلاش کردم که تجربه کنم اما وقتی برای مصاحبه رفتم، سست شدم و ایراداتی دیدم که منصرف شدم. 

با این که کارهای سپندار هست، اما باید باز هم دنبال کار حضوری باشم تا رشد دیگه ای رو تو کار داشته باشم

تعصب و خشم

هفته‌های اخیر من فهمیدم آدمهای متعصب به هیچ قیمتی نمیخوان‌ حتی یکم بخونن، ببینن و بشنون‌ مخصوصا از نظرگاه مخالفشون. مهمتر اینکه فک می‌کنن باور خودشون درستترین باوره و از دیدن باورهای مخالف افراد دیگه ناراحت میشن و کینه به دل میگیرن گاهی و جای بسیار تاسفه که تو دنیای در حال تغییر سریع، ما هیچ نظرمون رو درباره ساده ترین و سخت‌ترین چیزها عوض نکنیم