دلم برای آنوشا خیلی تنگ شده و هر روز یادشم. اما سعی می کنم روزها را به شکل خوبی بگذرونم. خرید یک دوچرخه 26 کلی بهم حس خوب داده و بهبود برنامه کاری هم رضایت بخشه.. از طرفی دوستای خوبی دارم که انرژی مثبت بهم میدن. فرزاد که راهنمایی می کنه تا کار رو بهتر پیش ببرم و دوست خوب دیگه ای هم دیروز برای نجات مادرش پیوند کبد انجام داد. وقتی داشت بهم میگفت که داره آماده جراحی میشه، بهم گفت شیما دوست دارم ها. این حس خوبیه که یک دوست اینجوری دوستم داره. بعد از تجربه عشق، فکر میکردم دیگه مردی مقابلم قرار نمی گیره که دوست داشتنش رو تجربه کنم. بگذریم که دوتا دوستیم اما خوبه.
این روزها با وجود پروژه باراد و بهبود کار آژمان، سرگرمتر هستم. توصیه های فرزاد هم برای برنامه کاری م بهم کلی حس خوب داده. خوشحالم اگر هفت سال تمام احساساتم رو در مقابل آدمی که حسی بهم نداشت، مدیریت کردم، میتونم با آدم های خوبی آشنا بشم. حتی کوتاه و گذرا. بگذریم که هر روز یاد آنوشا می افتم و حسابی دلتنگش میشم و گاهی گریه آرومم میکنه. اما این نیز بگذرد. اگر دنیای دیگری باشه، بالاخره باز میبینمش.
یه چیز دیگه ای که این روزها حس خوبی بهم منتقل میکنه، تمرین زبان انگلیسی هست. بگذریم امیدوارم که برنامه امتحان زبانم اوکی بشه و مجبور نشم که برای امتحان برم یه کشور دیگه.. از بس ایرانیا تقلب کردن، idp تعداد آزمونای ایران رو متاسفانه محدود کرده. اما بالاخره اونم انجام میشه، یکم زودتر یا دیرتر
روزهای متفاوتی را طی میکنم. کارهای پروژهای جدید، تلاش برای تمرین بهتر موسیقی و گرفتن مدرک آیلتس برای دفعۀ بعدی و پیگیری دقیق تر برنامه با راهنمایی های دوستم فرزاد، خیلی خوب هستند. دوست خوب اونی هست که تعامل باهاش باعث بشه که چیزای مختلف یاد گرفت. چیزی که الان تجربه می کنم.
اتفاقات مختلف رخ میدن تا کارهام در زمان خودش انجام بشه، حتی فوت دایی بهنام و تغییر کلی از برنامه هام تو 16 و 17 مرداد، مسیر برنامه کاریم رو عوض کرد. گفتم فوت دایی بهنام، برای این اتفاق ناراحت بودم، اما هیچی فوت آنوشا نمیشد. درد فوت آنوشا و یاد او، تو این روزها اشکم رو در می اورد. چقدر دلم براش تنگ شده. روحشان شاد
چقدر دلتنگتم خواهرزاده ، دخترم، همصحبت م و رفیقم.
تو کجایی درین گستره ناپاک این جهان..
آیا در دنیای دیگر اتفاقات خفنی را تجربه میکنی؟
دلم برایت بسیار تنگ شده
چه فکرهای خوبی برای باهم زندگی کردن داشتیم. چه رویاهایی از جوانی و بزرگسالی تا مسنی ت در سر پرورانده بودم.
حیف که الان فقط عکست را نگاه میکنم و بس

دیروز وقتی به آرامستان رفتیم و مزار آنوشا رو با آب و گل تزئین کردیم، به این فکر کردم که قبلا چهارشنبه ها با آنوشا بود و دیگه هر روز با آنوشاست و پنجشنبه ها با آنوشا رو داریم. خیلی دل و دماغ رفتن به آرامستان رو ندارم. اما دیروز به بهونه بیرون زدن از خانه رفتم بر سر مزار آنوشا. همصحبت شدن با دکتر منصور محمدزاده بهم فهموند که باید فاصله بگیرم از غم فقدان آنوشا و به زندگی بیشتر برسم. انگار دکتر محمدزاده با حرف هاش کمک کرد که رشد ذهنی دیگری رو تجربه کنم.
اما هر آدمی هرچند در دنیای روابط کوتاه مدت یا بلندمدت مجازی هم می تونه کلی به آدم کمک کنه. مثل تعامل خوبی که با مسعود داشتم و یا الان از فرزاد کلی چیز دارم یاد میگیرم، بدون اینکه رابطه احساسی بشه..
مهم تر اینکه قلباً پذیرفتم که اگر دوستی هیچ وقت پیام نداد مستقیم که بگه خانم من به شما حسی ندارم، علتش ضعفه خودش بوده .. ذوق میکرده که یکی تا این حد دوستش داره. برای همین بود که هرچی عاقلانه تر فکر میکردم، اون ازم فاصله بیشتری می گرفت و نهایتا دیگه فهمیدم حتی ساده ترین پیام رو هم جواب نمیده. نبودن با مردهایی که جرات ساده ترین کارها رو ندارن برام بهتره