این روزها متوجه نمیشم که زمان چطور میگذره، سرگرمی کار و برنامه های دیگه م ساعات زیادی رو به خودش اختصاص میده
خوندن کتاب حضور در محدودیت صفر هم حس بهتری در وجودم از عشقم به روح الهی جاری میکنه
من یاد گرفتم کوتاه نیام
عجب روز عجیبی داشتم.. این حجم انرژی منفی رو کجای مغزم جا داده بودم که وجودم طوفانی و چشمهایم مثل ابرهای پاییزی رگبارهای تند و مقطعی میزد. دلیل محکم هم براش نداشتم و پرداخت دیرهنگام حقوق رو بهونه کرده بودم. خدا رو شکر مامانم به دادم رسید... فرشته نجات این سالهای زندگی من.. اصلا فکر نکردم این هورمونها هستن که با چالش های یک ماه اخیر کمی بیشتر ورج و وروجه میکنن. از اون طرف شکم درد کلافه م کرده بود..
اما الان بهترم.. تو این تلاطم، یه درس خوب یاد گرفتم. اینکه وقتی نقطه مثبت تو زندگی ت نیست، باید بین بد و بدتر، بد رو انتخاب کنی تا شرایط ناسازگار رو مدیریت کنی. سختیه زندگی بیشتر میشه وقتی چیزی پیدا نکنی که ازش اونجوری که میخوای حس خوب بگیری، اما بهتر از افسردگی و ناامیدی..
اولین باران پاییزی را امروز در سوم آبان تجربه کردیم.
آبان با بادهای تند، سرما، باران آرام یا گاه تند و بوی خوب خاک نمناک...
اکنون که در پایان روز یا شب کاری هستم و آرامش خوب، انرژی مثبت محبوب و درد کمتر شکم را همراه خودم دارم.
آبان را دوست دارم. همچنان به روح الهی و عظمت او تکیه می کنم و به زندگی ادامه می دهم.
این دو روز فرصت داشتم که مستند زندگی آدری هابرن رو برای بار دوم و دقیق ببینم. هنوز هم به رسالتی که دوست دارم، فکر می کنم. میدونم که اگر هدف فعلی م به نتیجه برسه، میتونم در جهت رسالتم گام بردارم..وقتی چهره انسان دوستانه آدری رو میبینم، یا درباره زندگی زنان سخت کوش و توانمند میخونم، فیلم میبینم و ویژگی های شخصیتی شون رو با دقت نگاه میکنم، قدرت میگیرم.
پاییز با تمام زیباییش، غمی نمور در قلبم میگذارد. شاید سکون قلبم باعث شده که بروم سراغ پاییز و از حس و حالش استفاده کنم. آنجا که تمام جاده با پوستینی نازک از برگهای زرد و نارنجی زبر و پر سروصدایی پوشیده شده بود. در همان جاده بود که با پنهان شدن خورشید در پشت ابر، مرد میان قامت و لاغر اندام که شال زیبایی به گردن داشت، از من دور می شد و تنها رد پای او باقی مانده بود. همان ردپایی که باد زمانه پاک کرد.