این روزها حس و حال بهتری دارم. کمتر کار کردم اما برای اینکه رو به راه و سر حال بمونم به یادگیری مشغول شم. بگذریم که چشمام هم آسفالت شدن اما امروز وقتی به سپندار گفتم کارم رو بسپار بچه ها، من دستم به کیبورد نمیره.. بهم گفت چی شده، خوبی؟ انگار منتظر یه کلام بودم که یکم زخم رو شرح بدم. این ماه ها و شاید دو سه سال قبل حتی با دوستی هم راحت نمیتونم حرف بزنم.. همیشه تو ذهنم هست من نمیخوام مزاحم دوستی بشم و اذیتش کنم
خلاصه با سپندار.. جمعا پنج تا جمله گفتم و بعد از چند روز زدم زیر گریه. چقدر دلم خوشحال شد که یکی احوالش رو پرسید
عجیب بود.. اما بعد از کمی آب زدن به صورتم، به خودم گفتم رها کن.. بذار جریان خودش پیش بره.. برای آینده ای مجهول زانوی غم بغل نگیر.. همین شد که به سپندار گفتم متوجه بی حوصلگی م شدم، سعی کردم خودم رو با یادگیری چیزایی که دوست دارم، سرگرم کنم. غصه آینده رو هم نخورم.. شاید کارای منم خوب پیش رفت..