چند روزی است که دست به قلم نشده ام. شعر نوشته ام البته، اما اینجا خالی از کلمات بوده است. شاید سرگرم بوده م و همین وقت را برای نگارش نداشته ام. امروز هم اسما جمعه است. اما باید کلی کار انجام دهم. احساس می کنم کمتر باید به دوستم پیام بزنم. اگرچه از اینکه قلبم عادت کند که هر روز پیام دهد، نگران می شود، اما عقلم میگه این همون دوستی هست که هفت ساله هیچ کلامی میانتان در جریان دو طرفه نبوده است. پس باید مراقب باشی عادت نکنی. یک روزی که به خودت بیایی و ببینی او یاری اتخاذ کرده و قلبت هم ببیند که جایگاهی برای او نداشته ای، آن موقع بیشتر آسیب می بینی.
داشتم به این حرفهای عقل گوش میدادم که قلبم گفت یعنی ممکن است منم روزی مردی را همراه خود داشته باشم که سکوت، تنهایی و نبودنش سهمم نباشد؟ فکر کنم که او همان مامن و تکیه گاه امنی است که با خیال آسوده با هم حرف میزنیم، جواب میدهد، همفکری می کنیم، لحظات خوب و سخت را همراه هم پشت سر می گذاریم و سعی م کنیم سازگار با شرایط هم زندگی کنیم. در همین حین منطق گفت قلب خوب من فعلا چیزهای مهم تری برای انجام داریم. در همین یک تن به اسم شیما.
و اینگونه بود که همه چیز به آرامی پشت سر گذاشته شد.