در یک ماه اخیر که آرنج راست و به طبعش کل دستم درد می کنه، با دست چپم بیشتر کار می کنم. تا اول دهه بیست سالگی اونقدر کم به دست چپم کار می دادم که نگران بلند کردن قوی چای و انجام کارهای ساده تر بودم. امروز که باهاش صبونه آماده می کردم و یا چای دم کردم، احساس عدم تعادل بهم دست می داد. یادم افتاد چند رفیق دارم که چپ دست هستن. چقدر حس خوبی بود که به خودم کمک می کردم که کارام پیش برن. از طرفی، وقتی خواهر بزرگم خواست تو شستن کلی ظرف کمک کنه، خجالت کشیدم که این مسئولیت همیشگی بر عهده ش افتاده. بهم گفت باید چند روزی مراقبت کنی تا بهتر شه.. از این حس حمایت هم کمی خجالت کشیدم.. عادت به این نوع از حمایت ها ندارم. از بس همه کارهام رو خودم انجام میدم.
اما بانداژ کردن و کمتر کار کردن با دست راستم، بهم کمک کرد بهتر کار کنم و بنویسم. خوشحالم.. بگذریم که گاهی یاد دوستم میفتم حس خستگی، مشغله و نگرانی ها تو ذهنم تداعی میشه. اما برای رفیقی که از خداشه کلامی باهام نداشته باشه، پیامی تو تلگرام یا واتساپ ازم بگیره، گرفتن پیام ایمیلی هم تو وضعیت کلافه کننده است. ترجیح میدم مزاحمت برای او ایجاد نکنم.
همین فکرها بهم میگه حتی اگر روزی کانادا برم، این رفیق با تمام محبتش اونقدر از من دوری می کنه که من نمیتونم با آرامش خاطر ازش راهنمایی بگیرم و کمک بخوام
دیشب به آهنگ های بختیاری گوش می دادم و به ویدیوی زیر رسیدم که از کودکی عاشق آهنگش بود. هر چه بزرگتر میشم، درکم ازین آهنگ بیشتر میشه