دنیای من

روزگار من

دنیای من

روزگار من

تاریک و روشن

عجب روز عجیبی داشتم.. این حجم انرژی منفی رو کجای مغزم جا داده بودم که وجودم طوفانی و چشم‌هایم مثل ابرهای پاییزی رگبارهای تند و مقطعی میزد. دلیل محکم هم براش نداشتم و پرداخت دیرهنگام حقوق رو بهونه کرده بودم. خدا رو شکر مامانم به دادم رسید... فرشته نجات این سالهای زندگی من.. اصلا فکر نکردم این هورمون‌ها هستن که با چالش های یک ماه اخیر کمی بیشتر ورج و وروجه میکنن. از اون طرف شکم درد کلافه م کرده بود..

اما الان بهترم.. تو این تلاطم، یه درس خوب یاد گرفتم. اینکه وقتی نقطه مثبت تو زندگی ت نیست، باید بین بد و بدتر، بد رو انتخاب کنی تا شرایط ناسازگار رو مدیریت کنی. سختیه زندگی بیشتر میشه وقتی چیزی پیدا نکنی که ازش اونجوری که میخوای حس خوب بگیری، اما بهتر از افسردگی و ناامیدی..

نظرات 1 + ارسال نظر
مورچه سه‌شنبه 16 بهمن‌ماه سال 1403 ساعت 23:59 https://hana98r.blogsky.com/

چقدر بعضی نوشته هات زیباست .
بیشتر بنویس

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد