بعضی از آدم ها بهت یاد میدن که قوی تر باشی و بعضی دیگر بهت میگن، زندگی رو با گام های محکم تر پیش ببری. این دفعه، بهم داره میگه بی خیال چرا این همه سختی، بسه، بچسب به همین آرامش... دروغ چرا !! دیگه حال ندارم که بجنگم، زبان جدید یاد بگیرم، برای تحصیل اقدام کنم و بی خیال همه چیز..وقتی دنیا، دنیای فنا و زواله
این چند روز سخت دلتنگ آنوشا میشم
دلم میخواد چشمام رو ببندم و جریان اشک رو اجازه بدم که روی گونه هام بنشیند.
امروز وقتی محمد، بابای آنوشا، گفت یعنی تا آخر عمرم آنوشا رو نمیبینم؟؟ انگار از درون ریختم...
هر وقت به کتابخونه م نگاه می کنم، آنوشا رو مجسم میکنم که داشت کتابهام رو ورق میزد و ازم میخواست که براش کنار بذارمشون
دلم میخواد زار زار گریه کنم

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای میخواند... آنوشا، جای تو در بهشت، همیشه بهار است
روزهای عجیب و غمناکی که در میان لحظات آن خوشی و شادی را جستجو می کنم. گاهی گریه می کنم، گاهی آرام می نویسم و شادابی را برای آنوشا و همه آرزو می کنم
گاهی اوقات از کنار مرگ افرادی که می شناسیم راحت عبور می کنیم. فارغ از این که چه درد و بار سنگینی بر دوش بازماندگان خواهد ماند. وقتی آنوشا، لیست اهدافش، نظمی که داشت، سنگ صبور بودن و سکوتش رو مرور می کنیم، پاکی و سادگی او را نگاه می کنیم، تازه می فهمم که چه گوهر نابی از دست دادیم. واقعا این بمب غم از کجا به خانه خواهرم خورد.
حق داد، ولی حق به چه قیمت بگرفت.
خوشحالم برخلاف بعضی از افراد، به ذات پاک و آگاهی که روح تعبیر میشه باور دارم و میدونم آنوشا الان مراتب دیگه ای از رشد و آرامش رو طی می کنه. به همین دلیل تعلق خاطری به آرامگاهش ندارم.. دلتنگم برای او.. دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست.
امروز واقعا دلگیر، بی حوصله و دلتنگ بودم. تنها بودن خیلی اذیت نکرده بیشتر از هر چیز دلتنگ آنوشا بودم
.. شنیدن آهنگ زیر کمک کرد که گریه کنم و کمی سنگینی روی قلبم کمتر شده..