صبح که بیدار شدم به دانه های برفی که پوستین نازکی به تن باغچه کرده بودند، نگاهی انداختم. این آرامش و وقار برایم ستودنی بود. با خودم گفتم
از کجا گرید این آسمان نهان/ که نتواندش لطف بی حد نشان؟
به سختی و درد از زمان بگذرد/ همانی که مهرش نباشد نشان
یاد این روزها و هفته ها از سرم خارج نمی شود.. این مدت که سعی کردم کمی پا از چارچوب های اخلاقی خود فراتر بگذارم و بی توجه به آنچه در قلب من پاکی معنا میدهد، دست به کارهای نه چندان غریب در جامعه بزنم. اما چند روزی که درباره آن فکر کردم و از روح الهی که وجود مقدس مرا احاطه کرده انرژی مثبت قابل توجه خواستم تا مرا هدایت کند به سمت آنچه اخلاقی، جسمانی و روحانی درست است. خوب نتیجه آن همه سبک و سنگین کردن آرامش اکنون قلبم است. بابت آن خوشحالم و روح الهی را سپاس می گویم.. خوشحالم که تنهایم نمیگذارد
باید با تمام وجود بر ذات توانمند خودم تکیه کنم.. شاید گاهی دلم از عشق آدمیزادی بلرزد، اما غمی نیست. من انسانم و بعد هم دختر.
تک تک سلولهایم، بافت تناسلی و روحم با این جنسیت در هم آمیخته اند..
کوتاه نمی آیم .. تمام درها را میزنم، تا راهی مناسب برای پیشرفت پیدا کنم..
خنده دار است که برای مبلغی ناچیز به یورو، مجبورم راه دشوارتر را انتخاب کنم اما گاهی دشوارترین راه، بهترین راه برای رسیدن به پیروزی ست.
مخصوصا وقتی که میدانم از تمام سنگلاخی ها و صخره ها، باید به تنهایی بالا بروم و عصای بالا رفتن از این رشته کوه خودمم و بس
امشب، اولین شب تولدی بود که حسابی غافلگیر شدم، هم از کادوی خواهران بزرگترم ، هم حمایت عاطفی همه اعضای خانواده م.. ممنونم روح الهی که بهم میفهمونی شاید همراه، شریک، پارتنر و( هر اسمی که بشه بهش داد،) ندارم..اما گرمای حضور خانواده رو درک می کنم و محبت دوستایی که رفاقتشون هم به چشم میاد و هم در قلبم درک میشه..
این تجربه ای که امشب داشتم، برام پیام بزرگی داشت.. اونم اینکه پیوند محکمی میان من و ریشه هایم هست..این گامی در رشد است..
اولین باری بود که یک نفر رو میدیدم که عشقی رو تجربه کرده بود و مراتبی فراتر از عشق انسانی رو تجربه کرده بود.. اولین باری بود که با یک مرد در فضای مجازی هم صحبت می شدم و حرف از روزمرگی و نیازهای ذاتی و درد و مصایب نبود.. حرف از بزرگی عشق و عظمتی که داره.. چیزای جالبی در یکی دو ساعتی که باهم حرف زدیم، یاد گرفتم. شاید اگر وقت داشتیم، ساعت ها حرف برای زدن باهم داشتیم.. اما وقت برای هردومون حتی در این روز تعطیل ارزشمند بود.. حس خوبی داشتم از مصاحبت با یک مردی که رشد معنوی رو تجربه کرده بود و عشقی نافرجام او رو به عشق الهی رسونده بود.. حرفهایش تو ذهنمه..
هر وقت محبت مامان و بابام رو به خودم در جهت رشد و آرامش زندگی م میبینم، یاد حرف دوستم، میفتم که میگفت، والدینم دو فرشته زندگی م هستن.. من تا این حد قلب وسیع و مهربونی ندارم که چنین برداشتی داشته باشم. اما یه چیزی برام جالب بود. چند روز پیش که شنیدم یک مادر جوان خسته از زندگی زناشویی می گفت، مگه بچه هام از خودم عزیزترن و ولشون کرد به امان خدا و رفت.. مطمئناً هر آدمی برای دل بریدن از فراز و نشیب های زندگی دلایل خودش رو داره. اما جز هم اتاقی م که از رفتارهای آسیب زننده مادرش می گفت، نشنیده بودم که مادری اینقدر به ستوه اومده باشه که بگه مگه بچه هام از خودم عزیزترن. یا مادری که با حرف هاش به فرزندش حس طرد شدن میده و رفتارش باعث جدایی دختر از ریشه هاش میشه..
خوشحالم از وجود پدر و مادری که دارم.. مامانی که برخلاف دوستاش فکر نمیکنه خوشبختی من یعنی ازدواجم و میگه مجردی بهتره برات تا رشد کنی.. تو بری در جهت رسالتت، خوش بخت میشی .. خبری از جهیزیه و سرشماری خواستگارها هم نیست برام.. خدا رو شکر میکنم.. این جو خاله بازی رو نداریم.. خوشحالم که هوام رو دارن که رشد کنم.. تنهایی و روی پاهای خودم.. بابام میگفت تو اونقدر توانایی و قدرت داری که خودت برای کار و زندگی ت در ایران و خارج از ایران اقدام کنی و متکی به مردی نباشی.. تازه اون موقع بابام به اندازه الان به توانایی هام اعتماد نداشت. ..