شعر خیام در ذهنم میچرخه این روزها..تا کی غم آن خورم که دارم یا نه» .. یاد بچه کاری که می گفتن چه آرزویی داری، گفت آرزو یعنی چی؟؟
من از داشته هام خوشحالم و به خاطرشون خدام رو شکر می کنم. اما از اینکه برای چیزایی که عمری دوست داشتم، تلاش نمی کنم، گیجم.. نمیدونم کدوم راه درسته
دیگه آرزوها و علاقه مندی ها به اولویت های چندم رفته.. مثل عشق .. امروز یادم افتاد با رفیقم که این سالها میدونستم عشقی رو با وجودش تجربه کردم، اخرین بار آذر 97 صحبت کردم. احساس می کنم اون آدم هم مثل فری (فاطمه)، شاملو، بابابزرگم و آدمایی که دوست دارم ولی مردن، مدت هاست که وجود نداره.. اون آدم فرقی با اون مرده ها تو زندگی م نداشته.. علاقه به کاری که آرزوم بود اما دیگه وجود نداره که به ذوقش تلاش کنم و به دست بیارمش.. حتی نمی دونم کجا می خوام زندگی کنم، چه شغلی سهم من میشه و بعد از 6 اسفند که آیلتس رو پایان میدم چیکار می کنم، می مونم، میرم؟؟ تهرانم یا کرج؟؟ یا نه برمیگردم خونه؟؟
حس بدی هر چند روز یکبار میاد سراغم که ذره ذره وجودم رو از بین می بره.
یه چیز قطعیه..ها ها ها... مرگ اونم چون دست من نیست .. دوست دارم خاکستر بشم و اونم بریزن تو یه رود.. تمام
اشکها را بنگر این غم شنبم نیست تو بگو، تو بخوان تو صدایم را اواز بخوان اینهمه نم نم باران تا کی؟ یاس و دلمردگی و غم تا کی؟ شعر من از غم من میشکفد اینهمه رنج پیاپی تا کی؟ سرو خوش قامت ایام شکست اینهمه روضه و تسکین تا کی؟ شعر سپید من از عشق برون جست ولی اینهمه زخم مداوم تا کی
بعد از یک سالی که هی نظر پزشکای مختلف رو جویا می شدن، بالاخره دانیال هم عمل شد.
چند تا تاندون و چند تا ماهیچه رو عمل کردن. خوب خوشحالم که خبری از شکستن استخوان مچ پا و ترمیم مجددش نبود.
و آفرین به خودم که دوستام رو در جریان نذاشتم
قبلا از فشار استرس حتما با مرضیه و زهرا حرف میزدم یا ا ز استرستم برای محبوبم می نوشتم
اما این دفعه با خودم گفتم روا نیست دوستام رو نگران کنم. اصلا نگاه کن، من پیام ندم، خبری از هیچ کدومشون نیست تا کاری براشون پیش بیاد
گله ای هم نیست مدلشون اینجوریه. اما نمی خواستم برای دوستام مایه نگرانی باشم. بگذریم که انرژی مثبت محبوبم رو درک می کردم. بیشتر از قبل
امروز دانیال مرخص میشه و بعد از 3 هفته از شر گچ پاهاش خلاص میشه . براش خوشحالم
ممنون خدا جونم
وقتی که از پله های بنای سر به فلک کشیده عشق بالا میرفتم، هر پله برای من دنیایی از تجربه بود. هر پله من صیقل بیشتری خوردم. یک درس بزرگی که یاد گرفتم ، رهایی بود. زیبایی عشق در رهایی بود. همین من رو صبورتر کرد. اما باورم اینه که ما در صورتی میتونیم به هم عشق بدیم که براش چارچوب نذاریم. اگر وظیفه و اجبار نباشه، بیشتر بهم عشق میدیم و ذوق هم رو می کنیم. دروغ چرا من اگر بشینم غصه دوری رو بخورم کلی دلتنگ محبوبم میشم. دلم برای چهره ش و صداش تنگ میشه. محبوبی که محبت و عشق ش فقط برای قلب من عیان. اما به این فکر میکنم که رفتار هاش حس حضور و غیاب با دستگاه چهره خوان یا اثرانگشت شرکتها نداشته باشه.. این فرآیند من رو مستقل تر می کنه و عشقم رو وسیع تر
این روزها آروم ترم. از جهل بیزارم و حتی یک قدم فاصله گرفتن ازش باعث آرامش من میشه. یکم رک باهاش حرف زدم. اما آرومم. اونم حتما اهمیت نداده. خیلی دوست داشتم با یک پسر آشنا می شدم و با هم برای مهاجرت به کانادا اقدام می کردیم. خوب با محبوب آشنا شدم اما اون کلی ازم جلو بود. وقتی هم دید من معلوم نیست کی بیام، سریع رسمی شد و کنارم گذاشت. احتمالا گفته خوب برم سراغ هر دختر دیگه ای که تو لیست دوستامه. اما من یک سری ویژگی های مثبت ازش دیدم که خوب باعث شد بی توجه به دوری دوستش داشته باشم. حالا هم دیگه جرات تکرار یک مسیر رو ندارم. مسیری که بخواد تنش برام به وجود بیاره. بعدم طرف قالم بزاره .
خوب دیگه اینم زندگی منه. هر کسی رو به نظرم می اومد چه خوبه، یا دوست دختر داشت یا داشت ازدواج می کرد یا می فهمیدم که هیچی مون به هم نمیاد. اینم یکی دیگه.