-
دنیای "من" ها
شنبه 18 خردادماه سال 1392 19:48
دور خود می گردم عالمی در گردش دور خود می گردم این همه آرامش من چقدر تنهایم ما همه تنهاییم ترس از ما بودن هیچ ندارد ارزش ما چه تنهاییم و من چقدر آزاد است این چه دنیایی و من چرا تنها است آه تنهایی تنهایی تنهایی ها آه تنهایی تنهایی وای بر این من ها
-
مادر
شنبه 14 اردیبهشتماه سال 1392 18:32
همیشه از پدر گفتیم همیشه از ید پر قدرتش گفتیم همیشه گفتم این که اوست یک سایه به روی سر همیشه یک پدر باشد نگهدار قوی پیکر ولی مادر که مهربان است و آرامگر همان دستش چه گرمایی ست مهرآور همیشه قلب او گرم است بی پایان همیشه سر به زانویش نهادیم وه چه لذت بار همیشه اوست با آغوش بازش گرم گوش دادن همیشه محرم رازم چه در امروز،...
-
تنهایی دوباره
چهارشنبه 28 فروردینماه سال 1392 08:19
بار دیگر تنهایی بار دیگر تردید باز هم تکرار است بار دیگر تنهایی دیگر آن دوست نیست دشمن هم نه حتی وای ِ من وای بر من بار دیگر تنهایی ست روزهای پر از دلهوره و تردید و بدبینی را خدایا خود به پایان ببر
-
بدان و آگاه باش
دوشنبه 12 فروردینماه سال 1392 10:44
کسی که روی تو بیند نگه به کس نکند ز عشق سیر نباشد ز عیش بس نکند در این روش که تویی پیش هر که بازآیی گرش به تیغ زنی روی بازپس نکند چنان به پای تو در مردن آرزومندم که زندگانی خویشم چنان هوس نکند به مدتی نفسی یاد دوستی نکنی که یاد تو نتواند که یک نفس نکند ندانمت که اجازت نوشت و فتوی داد که خون خلق بریزی مکن که کس نکند...
-
روزگار پر تلاطم
چهارشنبه 7 فروردینماه سال 1392 19:30
غروب بهاری در روستا قدم میزدند در کلبه چوبینی که به زور بخاری نفتی گرم می شد نشسته بودند که از پنجره به جاده ی پر سرو صدا نگاهی انداخت. پسرک پنچ ساله اش با چهره ی سر در گم به در کنار جاده می دوید، وقتی پدر با نگرانی از کلبه بیرون آمد پسرک تصمیم گرفت به سوی پدر بدود و پدر از ترس جان فرزند به سوی او دوید که ناگهان صدایی...
-
تنهایی من
جمعه 4 اسفندماه سال 1391 23:12
این روزها در اوج تنهایی آدمی به سر میبرم دیگه علاقه مندی برام مفهومی نداره چه سکوتی......... باید با خودم تکرار کنم این سرنوشت توست که جوهرش به رنگ تنهایی ست تجربه جدیدی نیست پس باید به زندگی خندید
-
عزیز دل من
پنجشنبه 12 بهمنماه سال 1391 11:18
در وصف یار جرات نشان عشق نیست در عشق یار دگر اشک را سکوت نیست من در غرور خود، غوطه میزنم به غم دریای مهر و محبت چرا بی کنار نیست؟ در گوشه ای نشسته و می خندد از سکوت من تنها نشسته قلب من و می خندد از صدای غم اشک از نگاه یار، ببارد شراره را یک جرعه شوکران به از یک قطره اشک یار من در نگاه دوست شوم یک قطره اشک ناب این...
-
عزیز من
شنبه 7 بهمنماه سال 1391 17:47
وقتی که میرفتی بهار بود … تابستان که نیامدی؛ پاییز شد … پاییز که برنگشتی پاییز ماند … زمستان که نیایی پاییز میماند … تو را به دل پاییزیات فصلها را به هم نریز …
-
بابا بزرگ
شنبه 23 دیماه سال 1391 15:57
این روزها دلم برایت سخت تنگ است این شبها مدام یادت در ذهنم پرواز می کند پدر بزرگ هرچند 18 سال از کودکی من و نبودن تو می گذرد هر روز بیشتر و بیشتر حس می کنم چه احساساتی داشتم و دارم دوستت دارم بسیار دوستت دارم
-
باید باشی...
دوشنبه 18 دیماه سال 1391 21:31
مفهوم باید باشی که زندگی ادامه پیدا کنه ...ینی همین که من حس کردم یعنی دیدن خوشحالی دوستم دوستم نه کسی که صمیمانه دوستش دارم و همین یعنی بسیار خوشحالم
-
گذشت یک هفته از شهادت پدر دوستم
پنجشنبه 14 دیماه سال 1391 12:37
زمانه خواست تو را ماضی بعید کند ضمیر مفرد غائب کند شهید کند شناسنامه درد تو را کند تمدید تو را اسیر زمین مدتی مدید کند درون بغچه عطرش نشد که دختر باد سپیده دم گل زخم تو را خرید کند زدست خیمه بر این باغ ابری از اندوه که رد پای تو را نیز ناپدید کند زمانه بافت لباس عزا به قامت تو که خود تهیه اسباب روز عید کند زمانه خواست...
-
تقدیم به زهره عزیزم
دوشنبه 11 دیماه سال 1391 12:35
آن وقت که باید باشم کنارش تنهای تنهاست غم پیشه دارد. من دوست هستم؟؟!! اما چه تنهاست غم را چه سودی وقتی او را تنهای تنهاست من با چه رویی گویم به یک دوست دوستت دارم وقتی که اکنون تنهای تنهاست
-
گذشت از اون روزا
شنبه 9 دیماه سال 1391 13:37
از همان وقتی که گفتی نه؛ زیادم بردمت خاک کردم آن همه فکر و خیال پوچ را با شادی مرگ غمت. عشق اگر باشد همه غم های بی پایان، نخواهم من دگر یک دمی آسوده بودن ، به ز با هم بودنت.
-
تسلیت گفتن چه دشواره:(
پنجشنبه 7 دیماه سال 1391 12:50
نمیدونم چرا دوستای خوب من در این سال 1391 مصبیت از دست دادن پدر رو باید تحمل کنن مگه چه گناهی کردن که در اوان بیست سالگی باید چنین غمی را با تمام سنگینیش روی قلبشون تحمل کنن..وقتی دوهفته قبل زهره گفت بابام خیلی بهتره کلی خوشخال شدیم و بهش گفتم میری خونه و بابا و مامانت هستن اما دیروز بار سنگین غم از دست دادن پدرش بر...
-
حال من
پنجشنبه 7 دیماه سال 1391 12:31
-
فردا
شنبه 2 دیماه سال 1391 23:14
فردا که صبحی دیگر ست دل را نگاهی دیگر است فردا که عزم راسخم همراه من در معرکه ست فردا مرا روزی ست دگر آغاز شادی در پی ست
-
به یاد شاعرش حسنک کجایی؟
دوشنبه 27 آذرماه سال 1391 23:20
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود ... روزگاری توی دشتستون دور پای کوه سر بلند پر غرور که سرش ابرا رو قلقلک میداد تا که از چشمای ابرای سفید اشک خوشحالی بیاد ... ده پر برکت آبادی بود ده آزادی بود یکی از روزای آغاز بهار که زمین از پی خوابی سنگین داشت میشد بیدار از تن کوه بلند چشمهها میجوشید و زمین های آبادی دور گرم بود...
-
دوستی می گفت:...
شنبه 25 آذرماه سال 1391 16:47
نمیدونم کدوم رفتارم اذیتش کرد من گناه بزرگی نکردم...تنها به او عاشق شدم تنها نگران مشکلات و خوشحال از شادی هایش بودم من عاشقی بودم نه بیش و نه کم چه گناه بزرگی ست عاشق شدن..... و امروز خوراکم اشک و آه است .. به جرم عاشق بودن و نگران شدن و دوست داشتن به جرم دلواپسی و آرام کردن و آرامش یافتن جرم من این است جرم این...
-
عاشقی بد دردیه
چهارشنبه 22 آذرماه سال 1391 23:41
دل مرد از صبح سرده سردم انگار چشمات شب تارن آسمون سیاه ابر پاره پاره شرشر بارون داره میاره حالا رفتیو ، من تنهاترین عاشقم روی زمین تنها خاطراتم تو بودی فقط همیم گفتی برو تنها بمون با غصه ها همراه بمون دیگه نمیتونم خسته ی خسته م برس به غم ها زدم شکستم داره چشمام ابره بارون رو گونه هام شده روون رفتیو رفتی تنها می مونم...
-
آینه های روبه رو
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 15:36
فیلم آینه های روبه رو در دانشکده روانشناسی دانشگاه تهران برگزار شد فیلمی که با صحنه ای شروع شد که زنانگی را نمایش می داد و زن بودن و با فرار از زنانگی به پایان رسید دوستش داشتم واقعا احساستم را درگیر کرد و لحظاتی اشک ریختم و در فکر فرورفتم کارگردان:نگار آذربایجانی تهیه کننده :فرشته طائرپور بازیگران: شایسته ایرانی غزل...
-
تولدت مبارک
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 15:35
امروز روز تولد کسیه که خیلی خیلی دوستش دارم با شعراش آروم می گرفتم از فکرش و خیالش خوشم میومد و هنوزم دوستش دارم دلم می خواد حرف بزنم اما دوست دارم بگم روز تولدت مبارک روحت شاد :)
-
نمی دونم ..گیجم
یکشنبه 19 آذرماه سال 1391 23:03
آخی انگار نه انگار چند سال قبل بود که هر روز ساعت پنج وارد بلوک 71 می شدم و وارد سایت میشدم با ذوق و شوف سری به شعرانه می زدم .کامنت می دادم. هیچ وقت یادم نمیره بلد نبودم کامنت بدم. اما یه وبلاگ ساختم شعرامو توش می ذاشتم...صهبای شعر... مدتی هست دنیای مجازی رو ساختم کمی افسرده ام کرده فکرمو مشغول کرده اما دوستش دارم یه...