-
غرور و تعصب
دوشنبه 4 آذرماه سال 1398 09:44
خدایا شکرت بابت حضور همیشگی ت .. ممنونم که من شیما هستم و نه هیچ کسی دیگه.. من رو به صبر و تلاش مداوم تشویق میکنی.. و این بهم آرامش میده .. با خودم وقتی فکر میکردم هنوز علت غیبتش رو نمیدونم ولی ترجیح میدم با پیام هام مزاحم ش نشم .. وقتی سر نمیزنه خوب حتما دوست م نداره پیام هام رو ببینه.. درصدی هم با کسی آشنا شده باشه...
-
دوست توانمند
جمعه 1 آذرماه سال 1398 20:23
خدایا شکرت بابت آرامشی که هست، خانواده م و دوستهای خوبم.. حتی برای دوری از کسی که حضور ساکتش آرام م میکرد و دوست ش دارم ... یه دوست و همکار خوب دارم به اسم لیلا راست روان.. ادمی بسیار بسیار پر انگیزه و توانمند. از حرف های پرتلاش و پر انرژی و روح زلالش کلی انرژی مثبت میگیرم .. یه پسر دوست داشتنی کوچک داره که فکر میکنم...
-
آزاد فکر کنیم
جمعه 1 آذرماه سال 1398 06:51
دیروز وقتی اینترنت وصل شد و همه خوشحال که از سلول های تنگ و تاریکشون بیرون اومدن.یه پیام دادم زهرا عادلی که مطلع باشه و احوال خانواده و دوستانش رو بپرسه .. به آجی فرزانه، هم اتاقی و دوست دوره ارشدم، هم که دبی زندگی میکنه یه پیام دادم . اومدم با شوق توی تلگرام و ایمیل ولی خبری از دوستی نبود . ولی دلم نیومد بی اطلاع...
-
بی جنبه
سهشنبه 28 آبانماه سال 1398 21:39
داشتم صفحات قبل رو تو وبلاگ می دیدم اون نقطه ای که استارت مقاله رو دوباره زدم اونجا که دوستی آرام، من رو راهنمایی می کرد و فکر می کردم در حال پیش رفتن در جهت برنامه هام هستم اون روزها که حضورت آروم م می کرد و محبت ت برام اثبات نشده بود. اون زمان ساعتی حرف میزدیم که خدا بیامرزدش، هفتا کفن پوسونده و اون روزها که به...
-
سکوت...
جمعه 24 آبانماه سال 1398 21:20
دلم میخوام از دلتنگی م برای هر کسی بگویم دوست دارم دوست هام بدانند من چقدر دلتنگ دوستی هستم که مرا محصور کرده... محصور خواسته ها و یافته های خودم همیشه نگران بودم که راه های ارتباطی م با تو قطع شود و آن هم رسید.. و تمام راه ها را به رویم بستی... شاید بخاطر اینکه من فهمیده ام ارزش من به جایگاهم در قلب توست و نه اون...
-
تنهایی من
سهشنبه 21 آبانماه سال 1398 18:48
امروز از تنهایی گفتم دوست دیرینه ای که این روزها مثل دوست پسرها برای دخترها، نیاز من هم رفع میکند، تنهایی سینما میرم، تنهایی کافه و رستوران میرم، تنهایی خرید میرم و خودم رو در اینه میبینم و با نگاهی می گم خوبه یا نه بده. تنهایی پارک قدم میزنم...لعنت به بحران ۳۰ سالگی، که دلم را تنگ خیلی چیزها کرده ولی دوست داشتن دوستی...
-
عشق خدا
شنبه 18 آبانماه سال 1398 14:56
هنوز هم نمیدونم کجای این خلا هستم. دنیا شده مثل یک ظرف دربسته بدون هوا که توش افتادم، از آرامش و محبت و احساس خوب و تلاش برای پیشرفت لذت میبرم و از طرفی هم نسبت به رفتاری که باهام داره و متمایز از رفتاری هست که با دیگران داره دل نگران میشم، و میگم اخه من کجا هستم .. خدایا تو که اینقدر دوستم داری این هفته رو به خیر...
-
بابا احمد عزیزم
یکشنبه 12 آبانماه سال 1398 19:19
سلام بابا احمد عزیزم .. امیدوارم روحت هرجا که پرسه میزنه آروم آروم باشه... دلم میخواست باهات حرف بزنم ... این روزها در حال تلاش عجیب و غریبی هستم.. خیلی دوست دارم نامه بنویسم و همه چیز رو برات موشکافانه بگم. از محبوب م که خبری نیست و دریغ از احوال پرسی ولی با تو که میشه چشم ها رو بست و تصورت کرد و باهات حرف زد، حتی...
-
ثمره کودکی
دوشنبه 6 آبانماه سال 1398 09:37
هنوز نمیدونم آینده م و حالم تا چه حد متاثر از کودکی هست.. همیشه بچه بودم می گفتم من تنها م من تنها زندگی میکنم و تو خاله بازی هم خبری از همسر خیالی تو داستان م نبود..خنده داره که خاله بازی هم دوست نداشتم .. دوچرخه سواری تو کوچه لذتبخش ترین تفریح م بود. همیشه دوست داشتم دانمارک باشم که دوچرخه سواری فراوونه. این روزها...
-
خیلی دلتنگم
یکشنبه 5 آبانماه سال 1398 09:18
دیشب با دیدن پست آیدا از آرامگاه برادرش؛ و حرف از بغض فروخفته یاد فری افتادم.. کلی بغض کردم،.. اشک تو چشم هام جمع شد خیلی دلم میخواد یک بار ببینمش تا از بار دلتنگی کم بشه چرا خدا بار دلتنگی رو روی قلبم سنگین تر می کنه از فری، بابا بزرگ و احمد شاملو وسیروس گرفته که متوفا هستند تا دوستی خوشبختانه در قید حیات هست و در...
-
قلم عشق
شنبه 27 مهرماه سال 1398 21:19
این هفته به برکت هم اتاقی با آقای فلاح شدید سرما خوردم دو روز اخیر به قول داداشم زمین گیر شده بودم حتی بیرون هم رفتم هرجا سر پا توقف می کردم خوابم میبرد.. اصلا یه وضعی بود ولی خدا رو شکر خدایا شکر که می نوشتم و آروم می شدم .. و امروز شعری نوشتم گر بستر مرگ تاب و توانم بگرفت قلم از دست ندادم که جهانم بگرفت جان من در تب...
-
عشق را از مادر بیاموز
جمعه 26 مهرماه سال 1398 22:31
عشق مادر به فرزند کم حرفی نیست.صدای گریه مادر آنجا به گوش می رسد که فرزند با تمام عشقی که با مادر دارد، او را رها می کند و راهی سرزمین نا آشنا یا به قولی دیار غربت می شود.می دانی قسمت جالب داستان کجاست؟ از مادر می توان آموخت که عشق یعنی رهایی؛ عاشق آزاده است و معشوق یا محبوب رها شده از مهر مادری ست. آنچه در اشعار و...
-
taste of tranquility
شنبه 20 مهرماه سال 1398 20:44
یعنی این روزهای لعنتی میگذرن، کلی حال تو خوب میشه از تلاش ت لذت می بری از اینکه کتاب می خونی و استراحت میکنی و تلاش بیهوده نمیکنی لذت می بری چقدر از داشتن حس عاشقانه در تنهایی خود بی آنکه معشوقت باشد لذت میبری با تمام دلتنگی از حضورش و کلامش خوشحالم برای آینده ام تلاش میکنم خوشحالم که مینویسم و از خدا بابت همه چیز...
-
آغوش گرم ت ...خدا
سهشنبه 16 مهرماه سال 1398 14:10
امشب من و تنهایی و سکوت مطلقی هستیم .. جالب امروز آرام هست . خنده م گرفت که دانش آموز های پدرام کامیاب تو ریدینگ ضعف دارن و اون استراتژی درستی نداره... ولی خوشحالم خودم تنهایی و با تلاش پیشرفت کردم هرچند با تنش کلاس زبان تمام شد... این روزها پازل ها کنار همچیده میشن و من خیالم از حضور خدا تخت و آروم خیلی دوستش دارم...
-
من و دنیای ساده ام
دوشنبه 15 مهرماه سال 1398 05:45
چند روز پیش موقع نوشتن متنی یاد داداش سیروس افتادم چهره مو فرفری با عینک و سیبلی که مناسب دهه 50 و 60 بود گاهی فکر می کردم اگر زنده بود چقدر از بودنش لذت می بردم فکر کنم اگر بود، الان 58 ساله بود ولی به خاطر علاقه بین او و بابام حتما رابطه خوبی داشتیم، شاید هم ایران نبود... نمی دونم ولی شخصیت فرعی زندگی من شدو صدای...
-
سال نو مبارک
چهارشنبه 14 فروردینماه سال 1398 19:56
امسال سال نو با بودن پیش عزیز دلم بودم.. هرچند در دو نقطه دور ازهم ولی قلب هامون برای هم می تپید اما از ساعت ۸ همون روز اولدچالش ها رقم خورد خیلی سال عجیبی دارم که خیلی تلاش باید بکنم تمام تلاش از خودم باید باشه تا بتونم خدایا من رو تنها نذار که با پشتوانه تو میتونم قدم پیش بذارم
-
تولدت مبارک بابا احمد من...
چهارشنبه 21 آذرماه سال 1397 21:14
تاریخ ها رو خیلی دوست دارم امروز تولد بابا احمد بود ۲۱ آذر ماه از اول آذر چشمم به این روز بود اما دیشب اونقدر حالم بد بود و تپش قلب شدید داشتم که قلبم داشت می اومد تو دهنم و میدونستم فقط حرف زدن با دوستی جان آرومم میکنه اما فکر کردم اون اگر دلتنگ من بود یا نگرانم حتما تو تایم استراحت ش وقتی یادم بود، حتی الان، بهم...
-
بی وفا
جمعه 16 آذرماه سال 1397 21:26
داد از این فاصله و رنگ سکوت/ رنگ بی مهری و حکم دل او همه عالم یه طرف، مهر تو افتاد به دل/ چینی بی ترکم خورد شد از دوری او بی وفا یاد من از یاد ببردی هردم/ دم به دم جان به کف اوردی و رفتی بی او!! من کجا جز غم ایام بدیدم هر دم/ گور بهرام گرفت و دل من را بی او
-
نفرین به عشق
شنبه 10 آذرماه سال 1397 00:24
در پنجره قلب من این تنهایی ست نفرین به من اما که دم از عشق بزنم من تیشه به عشق و غم ایام زدم، لعنت من به دلی که دم از غم بزند. مرگ بر عشق و غم تنهایی که تبر را به زمانه، غم این دل بزند هیچ وقت در احساسات تند نروید جز سایه شب در اوج تنهایی چیزی نصیبتون نمیشه
-
بنای عظیم عشق
پنجشنبه 1 آذرماه سال 1397 07:06
امروز روز اول آذر هست... ماه آذر رو دوست دارم.. شاید چون بیشتر از ماه های دیگه پاییز بوی عشق به مشام میرسه عشق همون واژه ای که هر وقت یادم میاومد ازش بیشتر متنفر میشدم ولی الان که کم کم دارم دوستم رو بیشتر دوست میدارم فکر میکنم در بنای عظیم عشق هستم و در پلههای اولی عشق هستم عشق با شناخت به وجود میآید و من با...
-
فراز و نشیب
سهشنبه 29 آبانماه سال 1397 23:10
هیچ چیز بهتر ازین نیست که صبحت رو با پیام عزیزترین دوست و دوست خیلی خوبت شروع کنی در تمام برگریزان، حیاط رو جارو کنی و باغچه رو لباس نارنجی تن کنی، چیزهای قشنگ هر روز یاد بگیری و یادت باشه که نیمه پر لیوان رو ببینی
-
live alone and happy
یکشنبه 27 آبانماه سال 1397 12:40
یادم هست که چطور شد که دست راستم اینطور آسیب دید ولی طولانیه فقط میدونم از دو هفته پیش با یک حرکت تمام وجودم درد گرفت .. دستم با دو سه حرکت وحشتناک درد گرفت و الان کل دستم از کتف تا انگشتهام، داغون دیشب هم که خواب نداشتم باز چند خطی میتونم بنویسم، دست چپم هم ابراز وجودمیکنه ولی هیچی به اندازه کمرنگ شدن حضور دوستی جان...
-
پدر بزرگ عزیزم دوستت دارم
پنجشنبه 24 آبانماه سال 1397 22:21
بابا بزرگ عزیزم باورم نمیشه ۲۳ سال از رفتنت میگذرد و هنوز یادت آرامش بخش من هست.. امروز حضور قلبیت رو در اتاق حس میکردم... شب جمعه فاتحه ای برات میخوانم... امیدوارم همانطور که در خوابم آرام و شاد و سرحال هستی، آرام و شاد باشی.. التماس دعا دارم... این روزها عجیب تلاطمی در روح و قلبم جریان دارد... در تلاش برای...
-
ندای عشق
جمعه 18 آبانماه سال 1397 11:53
دیشب ندا دوست م یک بخش از شعری از خاقانی گذاشت تو اینستاگرام و من یکهو چنین شعری به ذهنم اومد دل بی قرار را دوست چه کنم که ناله دارد نتوان سکوت کردن که بسی فقان دارد تو خوشی به گوشه ی دل،چه کنم که بی ندایی من و عشق بی مثالت که چه دردها ندارد
-
محفل و مأمن گرم و آرام
یکشنبه 6 آبانماه سال 1397 22:40
امروز روز دیگری هست که در تاریخ های زندگی من مانند، 27 مرداد یا 16 شهریور، ثبت میشود. کنار لحظات خوب یادگیری، حضور گرمی بخش دوستی جان بار مثبت و آرامش بخشی را داشته. خوشحالم بابت انتخاب مسیر جدید و وجود خانواده و محفلی ارام. اما خداجونم که خیلی دوستت دارم، ممنون که هنوز با حجم کار زیاد دوستی که خود از آن اطلاع داری و...
-
روز هنرمند مبارک
جمعه 4 آبانماه سال 1397 23:13
شاید شگفت بود کز هر روزنه و راهی جوهری چنین پاک کاغذ جان من را آسمانی کند از شادی و غم عشقی دگرگونه بزاید چنین سرد و سیاه ارامشی بسراید و بهشتی دگر بسازد از واژه ها امروز روز جهانی هنرمند هست ...این روز رو به همه تبریک میگم
-
مهربان م
جمعه 4 آبانماه سال 1397 09:01
این روزها، محبت ت را بیشتر درک میکنم و آرامش عجیبی با حضور و پیامهای کوتاه و انرژی بخشت به من هدیه می کنی، مهربانم..دوستی جان عزیز، مهربون و لطیف و خوش قلب من، قلب من از محبت تو ، دوستی، مروت، صداقت و مهربانی و آرامش یاد میگیرد. دلتنگی هایم را با قلم رنگین خود در دفترم به آوازی مینویسم..بیشتر از گذشته دوستت دارم و...
-
پادشاه فصل ها پاییز
پنجشنبه 26 مهرماه سال 1397 23:37
حال و هوای روزهایی که می گذره رو می تونم تو یه شعر بگنجونم بوی باران.. عطر رویای قدیمی باد سرد و یاد یاران صمیمی. عشق برف و پاکی سرد زمستان مهر تو، در اوج تابستان سوزان. باز باران، باز باران شبنم خندان گلها آسمان پر مهر و ابری مهربانی های باران. گل چون لبخند زمین و شادیت همچون بهاران بالاخره واژه ها قدم زنان دارن بر...
-
تغییر وحشتناک نیست
سهشنبه 24 مهرماه سال 1397 19:01
دوست دارم این روزها رو به قول اکرم این یک فرصت خوبه برای اینکه برای هدفم تلاش کنم راست میگفت زهرا عادلی باید تغیییر رو بپذیرم از برنامه خودم خوشحالم و یادم هست حرف حسین که گفت I think consistency is better برای رسیدن به اهدافم ریل جدیدی را انتخاب می;کنم و سختی ها و بدی های راه رو با دیدن لحظات خوبش تحمل می کنم خوشحال...
-
واژه های مقهور
یکشنبه 22 مهرماه سال 1397 01:02
چه زود می گذره چه زود همه چیز عوض میشه هیچ چیز برام قابل پیش بینی نیست آخرین بار که توجه کردم برای تولد حسین بود چه فکرها در سر داشتم و با سکوت دو روزه ش من هم آتش احساساتم رو به خاموشی گذاشت و اکنون که جهت در حال تغییر هست و باید مراقب باشم ریل درست انتخاب بشه... واقعا چی در انتظار من و زندگی م هست واژه ها باهام قهر...