-
سردرگمی تهوع آور
پنجشنبه 15 دی 1401 19:31
شعر خیام در ذهنم میچرخه این روزها..تا کی غم آن خورم که دارم یا نه» .. یاد بچه کاری که می گفتن چه آرزویی داری، گفت آرزو یعنی چی؟؟ من از داشته هام خوشحالم و به خاطرشون خدام رو شکر می کنم. اما از اینکه برای چیزایی که عمری دوست داشتم، تلاش نمی کنم، گیجم.. نمیدونم کدوم راه درسته دیگه آرزوها و علاقه مندی ها به اولویت های...
-
شعر جدیدم
چهارشنبه 27 مهر 1401 18:30
اشکها را بنگر این غم شنبم نیست تو بگو، تو بخوان تو صدایم را اواز بخوان اینهمه نم نم باران تا کی؟ یاس و دلمردگی و غم تا کی؟ شعر من از غم من میشکفد اینهمه رنج پیاپی تا کی؟ سرو خوش قامت ایام شکست اینهمه روضه و تسکین تا کی؟ شعر سپید من از عشق برون جست ولی اینهمه زخم مداوم تا کی
-
ختم قائله
یکشنبه 13 شهریور 1401 10:41
بعد از یک سالی که هی نظر پزشکای مختلف رو جویا می شدن، بالاخره دانیال هم عمل شد. چند تا تاندون و چند تا ماهیچه رو عمل کردن. خوب خوشحالم که خبری از شکستن استخوان مچ پا و ترمیم مجددش نبود. و آفرین به خودم که دوستام رو در جریان نذاشتم قبلا از فشار استرس حتما با مرضیه و زهرا حرف میزدم یا ا ز استرستم برای محبوبم می نوشتم...
-
حاضری زدن
سهشنبه 25 مرداد 1401 10:42
وقتی که از پله های بنای سر به فلک کشیده عشق بالا میرفتم، هر پله برای من دنیایی از تجربه بود. هر پله من صیقل بیشتری خوردم. یک درس بزرگی که یاد گرفتم ، رهایی بود. زیبایی عشق در رهایی بود. همین من رو صبورتر کرد. اما باورم اینه که ما در صورتی میتونیم به هم عشق بدیم که براش چارچوب نذاریم. اگر وظیفه و اجبار نباشه، بیشتر بهم...
-
حاشیه بخت من
پنجشنبه 30 تیر 1401 18:03
این روزها آروم ترم. از جهل بیزارم و حتی یک قدم فاصله گرفتن ازش باعث آرامش من میشه. یکم رک باهاش حرف زدم. اما آرومم. اونم حتما اهمیت نداده. خیلی دوست داشتم با یک پسر آشنا می شدم و با هم برای مهاجرت به کانادا اقدام می کردیم. خوب با محبوب آشنا شدم اما اون کلی ازم جلو بود. وقتی هم دید من معلوم نیست کی بیام، سریع رسمی شد و...
-
ساختن آینده
سهشنبه 10 خرداد 1401 11:39
چندین ماه است که هر اتفاقی می افته که مطابق میل م نیست، خیالم راحته که راه رسیدن من به هدفم اون اتفاق نبوده. عشق خدا در دلم که نه، در وجودم خانه کرده. وقتی یک گزینه هم رد شد و فهمیدم مسیر موفقیت من تحصیل نیست. با آرامش سراغ راه دیگه رفتم. این در حالی بود که تو دلم می گفتم چطور به محبوبم بگم من قلبا قبولش دارم اما گاهی...
-
جریان زندگی
دوشنبه 2 خرداد 1401 21:30
سلام به همگی امیدوارم که لحظات خوبی پشت سر گذاشته و پیش رو داشته باشید. منم خوب خوبم. دیگه دوره امیکرون گذشت و حال بهتری دارم یک مقدار فکرم پیش محبوبم بود. به این فکر می کردم که چرا باید این اتفاق ها رخ بده ای کاش به جای سکوت، از همون اول می گفت ما برنامه مون جور نمیشه و بهتره دو تا دوست خیلی ساده باقی بمونیم اما با...
-
نیمی از فروردین رفت
پنجشنبه 18 فروردین 1401 21:07
سلام سلام روزهای خوب و پر چالشی را تجربه می کنم حس خوبی با من هست یاد محبوب در قلبم گاهی بیدار می شد اما خوب وقتی منطق بهم میگه نه! منم آرام کنارش میذارم و گذروندن ورکشاپ شیما و نیلی معرکه است. وجود دوست خوبی مثل مرضیه، مدیر فهمیده و منعطفی مثل سپندار عشق مثل خدای مهربونم خانواده عزیزی که دارم همه باعث آرامش الان من...
-
عید 1401 مبارک
دوشنبه 1 فروردین 1401 06:25
سلام به همه دوستانی که پست های من رو می خونن سال 1401 رو به همگی تبریک می گم امیدوارم سالی که در پیش رو دارید پر از اتفاقات عالی و ناب باشه اما من سال جدید رو با امیدواری به موفقیتم شروع کردم. یعنی یه شمع دارم روشن می کنم که ممکن مسیر رو برای من روشن کنه. امسال رو برخلاف چهار عید گذشته با عشق به منبع فراوانی شروع...
-
راه را می سازم
دوشنبه 23 اسفند 1400 09:09
این روزها مثل یک مجموعه شمع هستم که یکی یکی دارن خاموش میشن ولی از طرفی ذهن تلاش گرم کوتاه نمیاد دیشب به دوستم علیرضا که این دوازده سال راهنمایی م می کنه پیام دادم باز هم راهکار پژوهشی بهم داد تا خودم تنهایی پژوهشگر شم بهم گفت اگر بخوایی برسی بهش، میرسی.. گفتم آره باید راه رو بسازم. شاید راه های قبلی جواب گو نباشن...
-
آرامشی دیگر از رنگ فراوانی
جمعه 20 اسفند 1400 11:15
شاید باورتون نشه.. شاید هم اگر این مدت پست های من رو خونده باشید، باورتون بشه که دیشب هم ایمیل ریجکتیم از دانشگاه کانادایی اومد، گیج شدم اما ناراحت نشدم چون می دونم من شیمای دو سال قبل نیستم و اگر مسیر رو بخوام از اول تکرار کنم، دیگه دردسرهای قبل رو ندارم تازه من تلاطم های عاشقی رو هم ندارم و استرس و نگرانی الکی نیست...
-
عشق منبع فراوانی
سهشنبه 17 اسفند 1400 12:13
این ماه های آرام که بی دغدغه عاطفی فکر می کنم به دست آورد تجربه موفق به اینکه محبوبم هم مانند تمام کائنات منبعی از منبع اصلی فراوانی یعنی خداست خوب دوستش دارم و هیچی از عشق من کم نشده اما پذیرفتم که رسیدنی در کار نیست پذیرفتم که با عقل و منطق نمیشه جریان عاشقانه رو ادامه داد. من دوست دارم دست و پا گیر محبوبم نباشم و...
-
پایان نزدیک است
سهشنبه 26 بهمن 1400 09:46
سلام به تمام کسایی که به وبلاگ من سر می زنن امروز روز خیلی خوبی رو شروع کردم و پر از انرژی مثبت هستم. احساس خوبی دارم که فرصت جدید پیدا می کنم. اما اگر بخوام یک سیکل رو از اول شروع کنم اون شیمای دو سال پیش نیستم. بالاخص که دغدغه های عاطفی هم ندارم. یه موقع عاشق کانادا بودم چون دوستم فاطمه بود. که فوت کرد. بعدا گفتم...
-
مثبت
شنبه 16 بهمن 1400 22:49
از لحظه های عالی روزهام لذت میبرم. همین که میبینم مدیرم کارهای مهم رو بهم می سپاره، خوشحال میشم . همین که تایم دارم برای علایق م وقت بذارم حس خوبی می گیرم. اما خیلی خیلی بهترش، وقتی انرژی مثبت کاینات بهم میرسه. مثل چند دقیقه پیش. تلاش می کنم و کوتاه نمیام. فرصتهای موجود رو استفاده می کنم. باور دارم به هدفم میرسم. به...
-
برف دیگر
سهشنبه 12 بهمن 1400 13:14
بعد از یک روز پر از درد که تنها کاری که ازم بر می اومد، صبر کردن بود؛ بالاخره امروز حال بهتری به دست آوردم. این روزها خودم هم تلاش می کنم تا اگر مصاحبه داشته باشم، حاضر باشم. هرچند ورکشاپ شیما و نیلی رو شرکت کردم. ای کاش از آلبرتا جواب خوبی بگیرم امروز ده سانت برف دیشب رو که پارو می کردیم به این موضوع فکر کردم که چه...
-
چه گذشت
پنجشنبه 7 بهمن 1400 19:15
این روزها که توییتر نمیرم میام به اینجا سر میزنم. اینجا هم سن و سالی داره برای خودش ها. چه تجربه هایی داشتم، بعضیاشون رو یادم نیست. ولی یادمه هر روز چک می کردمش. دوستم زهره میگفت نصف آمار بازدیدها رو خودتی. یادش بخیر تو این نه سال پیش می اومد که ویژگی های پسرهای مختلفی برام جذاب بود تو دوره دانشجویی اما هر وقت هرکسی...
-
آرامش زمستان
سهشنبه 5 بهمن 1400 21:26
حدود ۵ سال از روزی که قلبم لرزید میگذره و باور دارم عشق واقعی رو از زمانی درک کردم که باور کردم دوستم فردی متعهد مهربون وسیع القلب است هنوز هم همین باور رو دارم و دوستش دارم اما هر چی میگذره به این نتیجه میرسم که دوستم علاقه و تمایلی به برقراری ارتباط بهتر نداره خیلی جالبه درکش می کنم انرژی مثبت با تمام قلبم دریافت می...
-
خوابی عجیب
دوشنبه 5 مهر 1400 05:58
سلام خدای مهربونم. خواستم تو دفترم بنویسم اما الان که ساعت نزدیک 6 صبح هست، پشت لپ تاپ قرار گرفتم تا از فرصت استفاده کنم و برای پیدا کردن فرصتی مثبت تلاش کنم. خوب خودت در جریان هستی چی می گم. ازت میخوام تنهام نذاری! بودن تو بهم کمک می کنه با امیدواری به سرچ ادامه بدم. دیشب همه ش تو هیأت عزاداری امام حسین بودم و مسجدی...
-
شهریور غریب
دوشنبه 15 شهریور 1400 19:59
شهریور ماه عجیب و دوستداشتنی هست. تولد دوستانم از یه طرف و تاریخ ۱۶م هم روز دفاع م رو یادم میاره. چند سالی هست شهریور اتفاق های عجیب میافته ! پارسال ۲۷م شهریور آیلتس داشتم ۳۰ م هم دو سال قبلش به محبوبم تبریک تولد گفتم. هرچند با این مسیری که میبینم و صمیمیت جدی بینمون امسال خبری از پیام تبریک نیست. امسال هم برنامه...
-
دعوا و آشتی
شنبه 9 مرداد 1400 19:28
همیشه هم اتفاق های خوب خیلی جالب نیستند گاهی لازمه که ما باهم دعوا کنیم گاهی لازم هست که هرچه در دل داریم به هم بگیم. نمونه ش چند روز قبل من و مامانم. نمیدونم که ناراحتی من مربوط به کی هست شاید سالهای خیلی دور و کودکی . شاید زمانی که من احساس میکردم وقت و هزینه ای که برای سلامت جسمانی من صرف میشه خیلی اذیت کننده هست...
-
حال بهتر مرداد
شنبه 2 مرداد 1400 09:56
خوب دیروز من بودم و احساسات قدیمی. هنوز هم زخم هایی در وجودم هست که باید با خوندن کتاب نیمه تاریک وجود رفعشون کنم. امروز من هستم و آرامشی بهتر. بگذریم امروز 21مین سالگرد شاملوست. دو روز بعد هم سالگرد فری.. هرچی فانتزی رو کنار بذارم. نمی تونم آدمی که خیلی دوستش دارم رو فراموش کنم. امروز رو با پرداختن به کارهای اصلی م...
-
احیای مغزی و قلبی
پنجشنبه 17 تیر 1400 08:20
امروز حال آرامی دارم. بگذریم ویراستاری سلیقه ای یارایی حرصم داد. ولی حرص خوردن نداره چون می دونم سپندار مشکل را مدیریت می کنه. اما اومدم وبلاگ رو می دیدم.. به « هر روز احساس پر از علاقه و محبتم به عزیزِ دلم، محمدحسین، پایدار تر میشه و کم کم بیشتر. » رسیدم. تازه متوجه شدم دوست داشتنم چقدر خام بوده :)). الان بهتر میفهمم...
-
تلخی و شیرینی
یکشنبه 16 خرداد 1400 21:15
خیلی وقت هست اینجا نیومدم.. مثل صفحه پر احساس توییترم .. امروز بهش سر زدم .. کلی چشمام برق زد از شوقی که داشتم.. ولی خوشحالم تموم شدن! روزهای متشنج زبان، کار و بیکاری، احساسات لگام گسیخته ای که برام آرامش رو هدیه داد .. من هستم و کار.. من هستم و درس.. من هستم و رفتن.. من هستم و آرامش
-
نوروز 1400- قرن جدید!
دوشنبه 2 فروردین 1400 10:02
ورود به قرن جدید با آرامش و خوشحالی همراه بود. بودن در جمع خانواده برام یه حس و حال جدیدی داشت. دوست داشتم محبوب هم در این آرامش باشه. میدونستم با دوستاش هست. اما تو دلم میگفتم خدایا سال خوبی برای هر دومون باشه خوب مثل هر سال فال حافظ هم گرفتم و امسال داستان های تازه در راه هست. امیدوارم سال سلامتی، موفقیت و شادی برای...
-
رسالت
جمعه 11 مهر 1399 18:15
بالاخره پروژه ام تمام شد. از سال اول لیسانس هر وقت بهش فکر می کردم، میترسیدم. باورم نمی شه تمام شد . با خدای خودم که درد دل می کنم می گم خدایا کمک کن بتونم به کودکان معلول کمک کنم. بتونم فردی باشم که در موفق شدن کودکانی که ناتوانی دارن، موثر باشم.. در یافتن عزت نفسی که اونها رو در یافتن استعدادهاشون کمک می کنه، کمک...
-
نامه پایانی شهریور
پنجشنبه 20 شهریور 1399 12:25
در واپسین روزهای تابستان یا بهتر بگم در واپسین روزهای پروژه من.. این روزها انرژی م رو برای گام برداشتن تا آخرین نقطه نگه می دارم تا بتونم پرچم فتح قله رو نصب کنم و بگم بعد از 9 ماه تلاش پیاپی موفق شدم من خواسته هایم را به اقیانوس کائنات و امکانات می سپارم تا قدم به قدم پیش روم و موفق شوم
-
صبر میکنم
شنبه 24 خرداد 1399 16:44
روزها یک به یک سپری میشوند و آنچه میماند به جا، صبر کردن صبر کردن آه باز هم صبر کردن است. میدانم عشق مفهومی بی انتهاست.. میدانم که جز خدا هیچ معنایی ابدیت ندارد.. پس باز هم صبر میکنم و تلاش و تلاش و صبر
-
عشق من
سهشنبه 6 خرداد 1399 09:36
دوستش دارم بی حضورش و پیام ش دلم برای دیدن تصویرش تنگ شده اما مدام به در بسته میخورم بهتر میدونم بیخیال این فکر بشم بی توجه به آینده دوست میدارمش ای کاش اون برخلاف نبوی فکرهای خوب از تعامل در ذهنم حک کنه اولین و آخرین تجربه عاطفی من
-
دگرگون
سهشنبه 6 خرداد 1399 09:26
گاهی دلم به مسیری خطا رود عشقی که دیگری بچشد را به دل دهد گاهی دلم دلم در پی محبوب میدود اما همیشه بعد از نقطه پایان سهم ش است
-
جبر یا جهل
دوشنبه 5 خرداد 1399 19:09
من مگر یکی که مد نظرم هست بیاد برای خواستگاری که روش فکر کنم که گفتم تا کارش و زندگی ش اوکی شه و بعد آیا من هم با معیارهاش نزدیک باشم یا نه و بعد آیا خودش و خانواده ش قبول کنن من موقع به دنیا اومدن عجله داشتم و دچار هایپوکسی شدم و یا نه! بعد تازه به ایده آل من نزدیک باشه، احساساتم رو هرچند مخالف باهاش باشه، بهش احترام...