-
دوست خیال
دوشنبه 11 بهمنماه سال 1400 10:48
وقتی بچه بودم بهترین دوستام سایه هایی بودن که در ذهنم طراحی کرده بودم. بابا بزرگم که بعد از فوتش فهمیدم چقدر عاشقشم. بابا احمد که هنوزم گاهی که نیاز به تکیه گاه دارم و تنهام صداش می کنم. شخصیت های مختلفی که دوستای خیالم بودن. با بزرگ شدنم اینا کم رنگ نشدن اما دوستای واقعی هم بهشون اضافه شد. دوستایی که مثل الناز و زهرا...
-
چه گذشت
پنجشنبه 7 بهمنماه سال 1400 19:15
این روزها که توییتر نمیرم میام به اینجا سر میزنم. اینجا هم سن و سالی داره برای خودش ها. چه تجربه هایی داشتم، بعضیاشون رو یادم نیست. ولی یادمه هر روز چک می کردمش. دوستم زهره میگفت نصف آمار بازدیدها رو خودتی. یادش بخیر تو این نه سال پیش می اومد که ویژگی های پسرهای مختلفی برام جذاب بود تو دوره دانشجویی اما هر وقت هرکسی...
-
آرامش زمستان
سهشنبه 5 بهمنماه سال 1400 21:26
حدود ۵ سال از روزی که قلبم لرزید میگذره و باور دارم عشق واقعی رو از زمانی درک کردم که باور کردم دوستم فردی متعهد مهربون وسیع القلب است هنوز هم همین باور رو دارم و دوستش دارم اما هر چی میگذره به این نتیجه میرسم که دوستم علاقه و تمایلی به برقراری ارتباط بهتر نداره خیلی جالبه درکش می کنم انرژی مثبت با تمام قلبم دریافت می...
-
ماندگار باد جانان
جمعه 24 دیماه سال 1400 20:24
یک ماهی میگذره از اون روزی که دیدم دوستی دیگه تلگرام نیستش و گفتم حتی یه خداحافظی هم نکرد و رفت. گفتم اینقدر بود و نبودم فرقی نداره که بدون خداحافظی رفت. اونم با آدم های که از احساس باهاش حرف نزنند بهتره. متوجه شدم که خیلی کلافه میشه. از خدام بود آلبرتا برم که هم به حوزه تحقیقاتی نزدیک شم و هم درصدی شانس دیدن دوستی رو...
-
موهبت اجباری الهی
چهارشنبه 19 آبانماه سال 1400 08:48
نمی دونم چرا چند روزه اینطور خسته و شکننده ام. چرا اینقدر حساسم. باز فکر کردم نوشتن تنها راهی هست که از دست این افکار رها شم. افکاری که بعضیاشون به خاطر اینه که .... اصلا نمی دونم چرا ؟؟ خوب ایرادهام رو فهمیدم!!هرچند وقتی میبینم هر روز بیشتر از قبل از نگارش فارسی بیزار میشم، حس بدی بهم دست میده از طرفی دیگه نمی دونم...
-
خوابی عجیب
دوشنبه 5 مهرماه سال 1400 05:58
سلام خدای مهربونم. خواستم تو دفترم بنویسم اما الان که ساعت نزدیک 6 صبح هست، پشت لپ تاپ قرار گرفتم تا از فرصت استفاده کنم و برای پیدا کردن فرصتی مثبت تلاش کنم. خوب خودت در جریان هستی چی می گم. ازت میخوام تنهام نذاری! بودن تو بهم کمک می کنه با امیدواری به سرچ ادامه بدم. دیشب همه ش تو هیأت عزاداری امام حسین بودم و مسجدی...
-
شهریور غریب
دوشنبه 15 شهریورماه سال 1400 19:59
شهریور ماه عجیب و دوستداشتنی هست. تولد دوستانم از یه طرف و تاریخ ۱۶م هم روز دفاع م رو یادم میاره. چند سالی هست شهریور اتفاق های عجیب میافته ! پارسال ۲۷م شهریور آیلتس داشتم ۳۰ م هم دو سال قبلش به محبوبم تبریک تولد گفتم. هرچند با این مسیری که میبینم و صمیمیت جدی بینمون امسال خبری از پیام تبریک نیست. امسال هم برنامه...
-
باور من
شنبه 23 مردادماه سال 1400 06:42
این روزها منم و اهدافم.. بهش فکر می کنم استرس نمی گیرم. یا اگر استرس داشته باشم دنبال راه بهتر می گردم براش. من بر خلاف دوستی جان که یه جور رفتار می کنه که تمام امور در اولویت بالاتری نسبت به احساساتم و عشق هست، به اونم گاهی فکر می کنم. متوجه کم رنگ شدن حضور اونم در چند روز پیش شدم. عادت کردم به این دو ر بودن ها، من...
-
دعوا و آشتی
شنبه 9 مردادماه سال 1400 19:28
همیشه هم اتفاق های خوب خیلی جالب نیستند گاهی لازمه که ما باهم دعوا کنیم گاهی لازم هست که هرچه در دل داریم به هم بگیم. نمونه ش چند روز قبل من و مامانم. نمیدونم که ناراحتی من مربوط به کی هست شاید سالهای خیلی دور و کودکی . شاید زمانی که من احساس میکردم وقت و هزینه ای که برای سلامت جسمانی من صرف میشه خیلی اذیت کننده هست...
-
حال بهتر مرداد
شنبه 2 مردادماه سال 1400 09:56
خوب دیروز من بودم و احساسات قدیمی. هنوز هم زخم هایی در وجودم هست که باید با خوندن کتاب نیمه تاریک وجود رفعشون کنم. امروز من هستم و آرامشی بهتر. بگذریم امروز 21مین سالگرد شاملوست. دو روز بعد هم سالگرد فری.. هرچی فانتزی رو کنار بذارم. نمی تونم آدمی که خیلی دوستش دارم رو فراموش کنم. امروز رو با پرداختن به کارهای اصلی م...
-
موهبت الهی
یکشنبه 27 تیرماه سال 1400 17:34
همیشه فکر می کردم وقتی میگن کسی عزت نفس نداره بهش فحش بد دادن. تا وقتی مهندس رضایی بهم گفت تو خیلی توانمندی ولی عزت نفس نداری و خودت رو باور نداری. بار اول نبود. قبلا کبیری هم بهم گفته بود تو چرا فکر میکنی زشتی؟ چرا فکر می کنی اگر دست و پات ضعیف دیگه هیچ کس حسابت نمی کنه؟ بعد هم خانم مجیدی گفت چرا با خودت در جنگی؟ تو...
-
احیای مغزی و قلبی
پنجشنبه 17 تیرماه سال 1400 08:20
امروز حال آرامی دارم. بگذریم ویراستاری سلیقه ای یارایی حرصم داد. ولی حرص خوردن نداره چون می دونم سپندار مشکل را مدیریت می کنه. اما اومدم وبلاگ رو می دیدم.. به « هر روز احساس پر از علاقه و محبتم به عزیزِ دلم، محمدحسین، پایدار تر میشه و کم کم بیشتر. » رسیدم. تازه متوجه شدم دوست داشتنم چقدر خام بوده :)). الان بهتر میفهمم...
-
به تنهایی قانع باش
پنجشنبه 10 تیرماه سال 1400 18:51
داشت فکر می کرد که چند ساله ازش بی خبره! نه صداش رو شنیده و نه تصویرش رو دیده نترسید! غصه نخورید... زنده است! حی و حاضر! سرو مور و گنده گویا محبتی بهم دارن! هر دو هم می دونن هم رو دوست دارن کسی هم میونشون نیفته فقط خیلی دور شدن .. یکی شون یک کشور و دیگری یه کشور دیگه ست تنها راهشون هم واتس آپ بود. پسره به دختره گفته...
-
تلخی و شیرینی
یکشنبه 16 خردادماه سال 1400 21:15
خیلی وقت هست اینجا نیومدم.. مثل صفحه پر احساس توییترم .. امروز بهش سر زدم .. کلی چشمام برق زد از شوقی که داشتم.. ولی خوشحالم تموم شدن! روزهای متشنج زبان، کار و بیکاری، احساسات لگام گسیخته ای که برام آرامش رو هدیه داد .. من هستم و کار.. من هستم و درس.. من هستم و رفتن.. من هستم و آرامش
-
نوروز 1400- قرن جدید!
دوشنبه 2 فروردینماه سال 1400 10:02
ورود به قرن جدید با آرامش و خوشحالی همراه بود. بودن در جمع خانواده برام یه حس و حال جدیدی داشت. دوست داشتم محبوب هم در این آرامش باشه. میدونستم با دوستاش هست. اما تو دلم میگفتم خدایا سال خوبی برای هر دومون باشه خوب مثل هر سال فال حافظ هم گرفتم و امسال داستان های تازه در راه هست. امیدوارم سال سلامتی، موفقیت و شادی برای...
-
بلندای عشق
پنجشنبه 29 آبانماه سال 1399 08:32
این روزها جزو بهترین روزهام هست. کار کردن و یادگرفتن درباره موضوعات مختلف حس خیلی خوبی بهم می دهد. اما این حال خوب گاهی من رو از دست خود ناراحت می کنه. چرا نمی رسه اون روزی که دیدن محبوب هم برام میسر بشه؟!. حتی از دور دیدنش هم بهم کلی حس خوب میده! خدا حواسش به این جریان است. مدام میگه فعلاً زوده الان وقتش نیست شیما.....
-
رسالت
جمعه 11 مهرماه سال 1399 18:15
بالاخره پروژه ام تمام شد. از سال اول لیسانس هر وقت بهش فکر می کردم، میترسیدم. باورم نمی شه تمام شد . با خدای خودم که درد دل می کنم می گم خدایا کمک کن بتونم به کودکان معلول کمک کنم. بتونم فردی باشم که در موفق شدن کودکانی که ناتوانی دارن، موثر باشم.. در یافتن عزت نفسی که اونها رو در یافتن استعدادهاشون کمک می کنه، کمک...
-
گریه به وقت نوشتن
یکشنبه 6 مهرماه سال 1399 17:53
دوستم مرضیه رو از سال 93 که همکلاسی شدیم میشناسم! شاگرد اول کلاس بود و حسابی درس می خوند. خیلی باهاش در ارتباط نبودم و نمیشناختمش اما ترم چهار که دفاع کردم برای کمک و راهنمایی تو اس پی اس اس تو اشتراک گذاری تجربه های پایان نامه و دفاع بیشتر باهاش هم صحبت شدم و تو تصادف دانیال انرژی مثبت و مهربونیش بهم بیشترین انرژی و...
-
نامه پایانی شهریور
پنجشنبه 20 شهریورماه سال 1399 12:25
در واپسین روزهای تابستان یا بهتر بگم در واپسین روزهای پروژه من.. این روزها انرژی م رو برای گام برداشتن تا آخرین نقطه نگه می دارم تا بتونم پرچم فتح قله رو نصب کنم و بگم بعد از 9 ماه تلاش پیاپی موفق شدم من خواسته هایم را به اقیانوس کائنات و امکانات می سپارم تا قدم به قدم پیش روم و موفق شوم
-
تنها بگذاریم
یکشنبه 26 مردادماه سال 1399 08:01
در آخر راه هستم ! ماه مهر این موقع با نمره 7 در هر مهارت به دنبال ارتباط با اساتید م مخصوصا دانشگاه آلبرتا که هدفم هست! باورتون میشه اول مهر دارم نتهای موسیقی رو یاد میگیرم°! و حروف در زبان فرانسه رو تمرین میکنم! دو هفته پیش نکته ای یادآوری شد و درسی آموختم بعد از پیامهایی به دوستی با خودم گفتم خوب سرش شلوغ طبیعیه...
-
صبر میکنم
شنبه 24 خردادماه سال 1399 16:44
روزها یک به یک سپری میشوند و آنچه میماند به جا، صبر کردن صبر کردن آه باز هم صبر کردن است. میدانم عشق مفهومی بی انتهاست.. میدانم که جز خدا هیچ معنایی ابدیت ندارد.. پس باز هم صبر میکنم و تلاش و تلاش و صبر
-
خوشحالی دوستان
یکشنبه 18 خردادماه سال 1399 16:57
نمیخوام بگم خسته شدم چون ریدینگ رو مثل لیستنیگ و اسپیکینگ و رایتینگ و بلکه بیشتر، عاشقانه دوست دارم اما گیج و مبهوت م کی میخوام به مقدار مورد نظرم برسم ؟؟ خوشحالم این روزها، خبر تولد بچه های دوستام رو میشنوم و دوست م که باهاش مقاله نویسی رو شروع کردم هم ازدواج کرده ☺ بهش میگفتم اگر دوستی ما پا برجاست چون رنگ و بوی...
-
عشق من
سهشنبه 6 خردادماه سال 1399 09:36
دوستش دارم بی حضورش و پیام ش دلم برای دیدن تصویرش تنگ شده اما مدام به در بسته میخورم بهتر میدونم بیخیال این فکر بشم بی توجه به آینده دوست میدارمش ای کاش اون برخلاف نبوی فکرهای خوب از تعامل در ذهنم حک کنه اولین و آخرین تجربه عاطفی من
-
دگرگون
سهشنبه 6 خردادماه سال 1399 09:26
گاهی دلم به مسیری خطا رود عشقی که دیگری بچشد را به دل دهد گاهی دلم دلم در پی محبوب میدود اما همیشه بعد از نقطه پایان سهم ش است
-
جبر یا جهل
دوشنبه 5 خردادماه سال 1399 19:09
من مگر یکی که مد نظرم هست بیاد برای خواستگاری که روش فکر کنم که گفتم تا کارش و زندگی ش اوکی شه و بعد آیا من هم با معیارهاش نزدیک باشم یا نه و بعد آیا خودش و خانواده ش قبول کنن من موقع به دنیا اومدن عجله داشتم و دچار هایپوکسی شدم و یا نه! بعد تازه به ایده آل من نزدیک باشه، احساساتم رو هرچند مخالف باهاش باشه، بهش احترام...
-
ازدواج
دوشنبه 5 خردادماه سال 1399 18:38
برگشت به تهران که خونه خودم فعلا اونجاست خیلی حال و هوام رو بهتر کرد.شاید چون از بچگی استقلال رو دوست داشتم. فردا باید نظافت کلی از خونه کنم. حال خوبی دارم ولی خستگی راه هم از تن بره فردا فرصت کار و شاید رفتن به خرید کوچولو هست هاهاها دیروز فرصتی بود که خواهرم از حسرت مجردی بهم بگه و این که ازدواج نکن شیما! همه ش...
-
یک جرعه عشق بنوشم
چهارشنبه 10 اردیبهشتماه سال 1399 21:52
یادش بخیر روزی که وبلاگی ساختم به اسم صهبای شعر و توش شعر میذاشتم. چقدر خوب بود اون روزها.. فیسبوک بود و پست تو فیسبوک. اون موقع خبری از وایبر و تلگرام نبود.. اینجا هم فضایی هست تا راحت بخندم و گریه کنم. راحت بنویسم که خوشحالم از تولد دانیال و خیلی دلم یکم عشق میخواد از محبوب.. شانه اش برای تکیه کردن می خواهم ....
-
سال 1399 مبارک
شنبه 2 فروردینماه سال 1399 08:36
سلام بازدیدکنندگان دنیای من سال نو مبارک خیلی وق ت بود اینجا ننوشتم اخرین بارها همون موقع قطعی اینترنت بود وبلاگ رنگ و بوی ده یازده سال پیش رو گرفته بود ولی اون روزهای آزار دهنده برای من گذشت اگر بخوام بگم چی یاد گرفتم میشه داستان حسین کرد شبستری امیدوارم حال و فال نیک برای سال 99 همه خورده باشه
-
آزادی روح
سهشنبه 12 آذرماه سال 1398 10:19
شاید باورتون نشه ولی آزاد شدمآزادی م رو با دوستان م جشن گرفتم و این آزادیاتمام کار در شرکت لیان دکاموند یا همون سایت کالاورد بود..از اوایل ۹۸ دنبال کار بودم تا اینکه اواخر ابان کاری پیدا کردم و وقتی شهری گفت شما قرار بود متنی بنویسید و خودتون رو اثبات کنید. من هم گفتم من نیازی نمی بینم اینجا، خودم رو به اثبات برسونم.....
-
مرگ یه بار شیون یه بار
سهشنبه 5 آذرماه سال 1398 16:59
امروز روزی بود که خیلی خیلی خیلی گریه کردم .. روز بدی داشت شروع میشد ولی با سپیده کلی حرف زدم تا آروم شدم.. هقهق گریه کردم تا آروم شدم.. خدا این دوستها رو ازم نگیر.. چقدر خودم رو سرزنش کردم. ولی آروم شدم.. بعید میدونم مسیج دریافتی رو پاسخ بده و من رو از سر در گمی در بیاره چرا من رو اینطور اذیت میکنی خدایا