-
شعر خودم در سوگ نوگلی پرپر شده
چهارشنبه 27 فروردین 1404 10:52
گرچه کم گفتی و بسیار شنیدی گرمای صدایت ز سرم هیچ نَمیرد آنجا که به من گفتی تو را دوست بدارم، بی واسطه در عمق وجودم، جز از این مهر ندارم خوشحال شدی چون من و تو دوست هم و یار بمانیم، افسوس که رفتی و من اکنون، ز تو چند عکس و صدا بیش ندارم هر دو به سفر، رشد و نمو فکر بکردیم رفتی ز دیار من و افسوس که جز غم، ز تو من هیچ...
-
مرگ زودهنگام
شنبه 2 فروردین 1404 22:07
چه ایرانیان ارزشمندی در کشور ایران و جهان وجود دارند که ما از آنها بی خبریم. چندی پیش که سنگ مزار خانم مریم میزراخانی رو دیدم، دلم گرفت. آدم این همه تلاش کنه و در سن کم فوت کنه.. خیلی دلم گرفت تا دیشب که داداشم از دوستش سوران نوروزی می گفت. دوست اکتیوش که کلی از نظر علمی و پژوهشی مورد تایید استادهای ایرانی و کانادایی...
-
آخرین پیام امسال
پنجشنبه 30 اسفند 1403 08:50
این پیام، آخرین پیام سال 1403 است. در حالی که کمی دستم بهتر است و از دیدن موهای کوتاه خود لذت میبرم. امسال حتی چهارشنبه سوری هم بسیار پر هیجان و جالب بود. مدت ها بود اینگونه جیغ و داد نکرده بودم. شاید ۲۰ سال قبل چنین هیجانی را داشتم. گل سیکلمه ای که چندین ماه مراقبت کردم، گل داد و زیبایی دلنشین آن مرا به وجد میآورد....
-
آرامش دلچسب قلب
یکشنبه 26 اسفند 1403 13:19
هوای خنک و بهاری روزهای آخر زمستان و هیجان برای شروع تجربه دیگر در زبان، حس آرامش هورمونها و کمرنگ شدن حس دلواپسی باعث شد که صبح تا ظهر رو خوب بگذرونم. از دست راست کمتر استفاده می کنم. تا به حال عادی برگرده زمان میبره با اون ضربه محکمی که ماه پیش خورد، کمک در شستن قالیچه و تکه کردن گوشت منجمدی که نیمی از یخ آن باز...
-
بنفش یا بِنَوش
یکشنبه 26 اسفند 1403 07:40
در یک ماه اخیر که آرنج راست و به طبعش کل دستم درد می کنه، با دست چپم بیشتر کار می کنم. تا اول دهه بیست سالگی اونقدر کم به دست چپم کار می دادم که نگران بلند کردن قوی چای و انجام کارهای ساده تر بودم. امروز که باهاش صبونه آماده می کردم و یا چای دم کردم، احساس عدم تعادل بهم دست می داد. یادم افتاد چند رفیق دارم که چپ دست...
-
پیام
چهارشنبه 22 اسفند 1403 23:05
این روزها، او، فضای آرام درونی را برایم به وجود میآورد. دوست خوبی ست.. دریغ از یک کلام که از او بیاید. هرچند از کلامش بسیار وحشت دارم.. یه نگرانی همراهم هست. معادل برایش در زندگی دارم. اما در اینجا نمیگنجد. با این حال جنس قلبش، محبت و انرژی ش را می شناسم. همانطور که میتوانم آرامش و مهربانی را در نگاهش ببینم. این...
-
خلق هنر
دوشنبه 13 اسفند 1403 06:21
خلق صحنه هایی که با تمام وجود مخاطب حرف میزنه، به راحتی انجام نمیشه. تو شعر این رو تجربه کردم.. شعرهایی که با عمق جانم نوشتم، دیگران از خواندنشون بیشتر به وجد اومدن. اما وقتی هنرمندان بزرگ مفاهیم ویژهای رو به تصویر یا کاغذ میارن، چه اثری درمیاد ازش. یادمه وقتی سریال خاتون رو میدیدم، رو این سکانس قفل شده بودم....
-
کم نیار دختر
یکشنبه 12 اسفند 1403 21:38
اسفند از کودکی برایم ماه خاصی بود. هر هفته تولد دو سه تا از دوستانم بود. هنوز هم یادشون میفتم و اگر شماره شون رو داشته باشم، بهشون تبریک می گم. اما هر سال حال و حوصله برای روز تولد خودم کمتر و کمتر میشه. تو سالهای اخیر که خونه پدری بودم، کیک تولدی میپختم و با مامان و بابام چندتا عکس می گرفتیم. سال قبل یه کیک پختم با...
-
قلب را در آغوش بگیر
جمعه 10 اسفند 1403 23:50
در کنار روال معمول این روزها و اشتیاق برای زبان انگلیسی و خلاص شدن از استرس امتحان B2 آزمون او اس د، قلب از یه طرف در خلوت تو گوشم ابراز دلتنگی می کنه و عقل از سوی دیگه میزنه تو ذوق احساسات قلبم. اما نمیدونم به خاطر نگرانی های متفاوت این فصل زمستونه که چند بار چنان و نگران شدم که درد تا ده دقیقه و تپش قلب تا ساعتی...
-
آرش عزیزم
یکشنبه 28 بهمن 1403 23:52
انگار همین دیروز بود که وقتی ساعت ۲.۳۰ رسیدم خونه، مهسا پای تلویزیون نشسته بود و وقتی کیف مدرسه م رو گذاشتم زمین و سلام کردم، مهسا گفت، شیما نوشین بچه ش به دنیا اومد.. آرش با تمام هیجانی که یک خانواده از اولین نوه داشت، به جمع خانواده ما پیوست. بگذریم من همیشه نگران بودم کتاب و دفتر هام رو پاره کنه و از دستش حرص می...
-
زانوی غم بغل نگیر
یکشنبه 21 بهمن 1403 09:17
شکستهای زندگی بهم اجازه میدن که در دفعات بعدی، قویتر پیش برم و در شکستهای بعدی منعطفتر باشم. اما دستاوردهای زندگی بهم اجازه میدن که از داشته های زندگی خوشحال باشم. فکر نکنم کعبه آمال همون جاست که دوست دارم در آینده باشم. آنچه من رو خوشحال می کنه نکاتی از گذرگاه های زندگی ست که باعث میشه در رسیدن به مقصد دقیقتر و...
-
تاخیر
سهشنبه 16 بهمن 1403 23:55
مدتی هست که ننوشتم. دست و دلم نمیرفت.. از بس اتفاقات مضطرب کننده به ذهنم میاومدن. روح الهی و نوشتن نامه یه دوست خوبم تا حد زیادی قلبم رو تسکین میدادن و همچنان هم بهترین مسکن ها هستن.. با این حال میدونم اگر انرژیهای مثبت حضوری باشه، اثرش بیشتره.. اما خب نیست و منم نمیخوام مظلوم نمایی کنم.. من بهترین انرژی های...
-
تسلیم نشو
دوشنبه 19 آذر 1403 08:42
این روزها متوجه نمیشم که زمان چطور میگذره، سرگرمی کار و برنامه های دیگه م ساعات زیادی رو به خودش اختصاص میده خوندن کتاب حضور در محدودیت صفر هم حس بهتری در وجودم از عشقم به روح الهی جاری میکنه من یاد گرفتم کوتاه نیام
-
تاریک و روشن
دوشنبه 28 آبان 1403 18:29
عجب روز عجیبی داشتم.. این حجم انرژی منفی رو کجای مغزم جا داده بودم که وجودم طوفانی و چشمهایم مثل ابرهای پاییزی رگبارهای تند و مقطعی میزد. دلیل محکم هم براش نداشتم و پرداخت دیرهنگام حقوق رو بهونه کرده بودم. خدا رو شکر مامانم به دادم رسید... فرشته نجات این سالهای زندگی من.. اصلا فکر نکردم این هورمونها هستن که با چالش...
-
آبان از راه رسید
پنجشنبه 3 آبان 1403 19:38
اولین باران پاییزی را امروز در سوم آبان تجربه کردیم. آبان با بادهای تند، سرما، باران آرام یا گاه تند و بوی خوب خاک نمناک... اکنون که در پایان روز یا شب کاری هستم و آرامش خوب، انرژی مثبت محبوب و درد کمتر شکم را همراه خودم دارم. آبان را دوست دارم. همچنان به روح الهی و عظمت او تکیه می کنم و به زندگی ادامه می دهم.
-
الگوهای زندگی
جمعه 23 شهریور 1403 13:08
این دو روز فرصت داشتم که مستند زندگی آدری هابرن رو برای بار دوم و دقیق ببینم. هنوز هم به رسالتی که دوست دارم، فکر می کنم. میدونم که اگر هدف فعلی م به نتیجه برسه، میتونم در جهت رسالتم گام بردارم..وقتی چهره انسان دوستانه آدری رو میبینم، یا درباره زندگی زنان سخت کوش و توانمند میخونم، فیلم میبینم و ویژگی های شخصیتی شون...
-
پاییز مهربان
پنجشنبه 8 شهریور 1403 17:52
پاییز برایم حس و حال دیگری دارد، همان پاییز بود که از احساسات م گفتم، در پاییز دیگری متوجه دور شدن تدریجی محبوب م شدم و آن را در قالب نوشته های کوچکی به رشته تحریر درآوردم. آن موقع که می نوشتمشان، انگار خودم در همان فضا حضور واقعی داشتم.. آن متن ها را ندارم، اما حس خوبشان در من به یادگار ماند. پاییز بود که فهمیدم...
-
چند گام فراتر
پنجشنبه 23 فروردین 1403 07:33
صبح که بیدار شدم به دانه های برفی که پوستین نازکی به تن باغچه کرده بودند، نگاهی انداختم. این آرامش و وقار برایم ستودنی بود. با خودم گفتم از کجا گرید این آسمان نهان/ که نتواندش لطف بی حد نشان؟ به سختی و درد از زمان بگذرد/ همانی که مهرش نباشد نشان یاد این روزها و هفته ها از سرم خارج نمی شود.. این مدت که سعی کردم کمی پا...
-
عصای جادویی
دوشنبه 21 اسفند 1402 00:14
باید با تمام وجود بر ذات توانمند خودم تکیه کنم.. شاید گاهی دلم از عشق آدمیزادی بلرزد، اما غمی نیست. من انسانم و بعد هم دختر. تک تک سلولهایم، بافت تناسلی و روحم با این جنسیت در هم آمیخته اند.. کوتاه نمی آیم .. تمام درها را میزنم، تا راهی مناسب برای پیشرفت پیدا کنم.. خنده دار است که برای مبلغی ناچیز به یورو، مجبورم راه...
-
روز ۱۶ اسفند دیگر
سهشنبه 15 اسفند 1402 22:42
امشب، اولین شب تولدی بود که حسابی غافلگیر شدم، هم از کادوی خواهران بزرگترم ، هم حمایت عاطفی همه اعضای خانواده م.. ممنونم روح الهی که بهم میفهمونی شاید همراه، شریک، پارتنر و( هر اسمی که بشه بهش داد،) ندارم..اما گرمای حضور خانواده رو درک می کنم و محبت دوستایی که رفاقتشون هم به چشم میاد و هم در قلبم درک میشه.. این تجربه...
-
مصاحبتی نیک
جمعه 11 اسفند 1402 20:21
اولین باری بود که یک نفر رو میدیدم که عشقی رو تجربه کرده بود و مراتبی فراتر از عشق انسانی رو تجربه کرده بود.. اولین باری بود که با یک مرد در فضای مجازی هم صحبت می شدم و حرف از روزمرگی و نیازهای ذاتی و درد و مصایب نبود.. حرف از بزرگی عشق و عظمتی که داره.. چیزای جالبی در یکی دو ساعتی که باهم حرف زدیم، یاد گرفتم. شاید...
-
ریشه های فرشته
یکشنبه 29 بهمن 1402 18:38
هر وقت محبت مامان و بابام رو به خودم در جهت رشد و آرامش زندگی م میبینم، یاد حرف دوستم، میفتم که میگفت، و الدینم دو فرشته زندگی م هستن.. من تا این حد قلب وسیع و مهربونی ندارم که چنین برداشتی داشته باشم. اما یه چیزی برام جالب بود. چند روز پیش که شنیدم یک مادر جوان خسته از زندگی زناشویی می گفت، مگه بچه هام از خودم...
-
حس خوب
چهارشنبه 18 بهمن 1402 23:09
کار الانم درباره بهترین آهنگ های عاشقانه تاریخه.. بگذریم که در این 1100 کلمه که تا الان نوشتم، مفتخرم که آهنگ های عاشقانه مختلف مثل something گروه بیتلز رو گوش بدم و یا آهنگ God only knows گرین که واقعا دلنشین بودن..اما آهنگ I always love You اثر Dolly Parton که بازخوانی اون توسط ویتنی هوستون، من رو یاد خوابگاه انداخت...
-
قدرتمند و آرام
سهشنبه 10 بهمن 1402 16:58
حس خوبی رو که امروز با من همراه هست، دوست دارم.. استاد موسیقی خوبی که تشویقهاش به صبوری در هماهنگی عملکرد مغز و دست خیلی بهم کمک میکنه که کلاس رو با انرژی مثبت پشت سر بذارم. وقتی توضیح می دادم چرا دستم کمی نافرمانی میکنه، بدون حس درد قدیمی حرف میزدم. هر کلمه رو که میگفتم با خودم می گفتم اگر این موهبتهای الهی...
-
جرقه جدید
پنجشنبه 28 دی 1402 18:24
نمیدونم جریان چطور پیش میره و خیلی هم علاقه ای به دونستنش هم ندارم اما میدونم نباید رو یه چیزی که چندین بار امتحانش کردم و جواب نگرفتم ، اصرار کنم.. خب ساز یکی شون بود که الان با اینکه اول راهم اما حس خوبی دارم باهاش.. حتی وقتی بهش میگم اورکای نازنینم کلی انرژی مثبت میگیرم . امروز هم یافتم حوزه ای که احتمالا بدون...
-
چرا اسم اورکا برام جذاب شده
پنجشنبه 21 دی 1402 21:59
نمیدونم کدوم از این موجوداتم، اروکا یا اسب سیاه..شایدم هر دو... من برای پیشرفتم در جهت اهدافم میجنگم.. وقتی یکی بهم گفت من الان 39سالمه و کلی اهداف داشتم که دیگه به فکرشون نیستم... بهش گفتم که کم برای اهداف و رسالتم نجنگیدم و تلاش نکردم.. به این آسانی کنار نمیذارمشون.. حس کردم اورکا م، در عین حال هومت هستم
-
پاییز
شنبه 1 مهر 1402 10:27
به آغاز پاییز نزدیک میشویم. این پاییز با ۶ سال قبل فرق بسیاری دارد. آن هم آرامش با عشق و بدون محبوب است. پاییز ۹۶ عشق را به زبان آوردم. گفتم یا میگوید خانم اشتباه میکنید، یا همراه می شود ولی تنها پذیرفت که من احساس عشقی در دل دارم و احتمالا مثل احساس بسیار از آدمها گذراست. تا جایی همراه من بود. خودش را به نشنیدن...
-
حال آرام
چهارشنبه 15 شهریور 1402 13:29
روزهای خوبی برای من می گذرند. چشمم را گاهی بر اتفاقاتی که اطرافم می گذرند، می بندم... اما عجب رنگ زیبایی دارد عشق، وقتی که تپشی آرام بر سراسر وجودم میرقصد . خوشحال میشم از دیدن خنده ها و لبخندهایش.. هرچند دوری م و خبری از او ندارم. بعید میدونم فراموشم کرده باشه.. مهم نیست.. جریان عاطفی اگر دو طرفه نباشه، نباید صدایی...
-
نه می میر، نه می ماند، آرزوی پیرمرد90 ساله
جمعه 30 تیر 1402 08:34
ناراحتی تمام وجودم در لحظه ای گرفت. می دانستم مردی که در دهه دهم زندگی اش قرار دارد، تصمیم گیر زندگی خود است. خوب و بد تصمیم هم با خودش. اما دلم برای زنی می سوخت که 60 سال تمام با تمامی پستی و بلندی های زندگی مرد ساخته بود و عفت و محبت و خانمی اش زبانزد بود. اما اکنون حتی مرد صبر نمی کند که کفن این خانم خشک شود. موقع...
-
دنیای واقعی
یکشنبه 17 اردیبهشت 1402 07:06
چندماهی از آخرین پستم می گذره. تو این مدت درس های مختلفی یاد گرفتم. فهمیدم «دنیا رو اونجوری که هست ببینم، نه اون طوری که دوست دارم». تجربه کردم اگر یکی دوستم داشته باشه، من چه حسی دارم. اما اونجایی قشنگه که پایدار باشه نه یه حس گذرا.. بالاخره برنامه مهاجرت به پایان رسید. یعنی فهمیدم باید خیلی آماده تر باشم و برم.. نمی...