دنیای من

روزگار من

دنیای من

روزگار من

عجب حس خاصی

صبح که در خواب، در تکاپوی برگزاری مراسم خاکسپاری خاله بودیم، در گوشه ای یک عبادتگاه او را با لباسی سفید و درخشان دیدم که مشغول عبادت بود. در همان خواب با تعجب میگفتم خاله برای مرگ خود آماده میشود. آخ که اگر دنیای پس از مرگی باشد، الان داداش سیروس بعد از چهل سال منتظر خاله ست. موقع بیدار شدنم صدای اذان از مسجد محله هم به گوش می‌رسید. خاله سال قبل تیرماه فوت کرد. در تمام طول مراسمش به این فکر می کردم که از دیدن فرزندش خوشحال است.

بگذریم و نگاهی به زنده ها بیندازم بهتر است..

گوش دادن آهنگ آوریل من رو یاد شب های خوابگاه انداخت.‌ دویدن آخر شب و حضور در اتاق دوستان بلوک‌های دیگر.. حس خوب اون روزها با آهنگ های آوریل زنده میشن.. بگذریم که گاهی می دویدم و گریه میکردم از فقدان عشق و دوری از خدای معنوی


اما اکنون سیراب از عشقم.. این سیراب بودن که بخاطرش مدیون تجربه عشق نسبت به محبوب هستم، بهم قدرت بیشتری میده، مخصوصا که می‌دونم روح الهی همیشه همراهم هست.. 

میدونید وقتی عکس های محبوب م رو نگاه میکنم، کلی خوشحال میشم، ته دلم هنوز خجالت می کشم که از عشقم باهاش گفتم. اما حتما یه سقلمه ای از سمت منطق هست که بگه شیما تو که میدونی دوستی اون ور دنیاست و دنیاش اونقدر فرق کرده که شاید فراموشت کرده باشه یا هی عقلم بهم سیخونک میزنه که شیما تو و محبوب دیگه هم رو نمی‌بینید و این همه فاصله چطور رفع میشه،و کلی حرف منطقی که تهش میگم بی خیال بابا، ای عقل ذوق دیدن دو تا عکس هم کوفتم کردی 

اما معشوق، روح الهی، قلب و منطق باهم هماهنگ‌ هستن.. عقل هیچی نمیگه.. آرامش این روزها در کنار تلاش برایم ستودنیه

خوب برای محبوب که نمی نویسم که کلافه شه

 اما اینجا با قلبم می‌نویسم که خیلی دلم براش تنگ شده و دوستش دارم هنوز .. خدا همیشه نگهدار سلامت، شادی و موفقیت ش باشه 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد